«جواب تو.
لطفا، جواب بده!
فقط در این صورت برای من خبر خوبی خواهد بود.
چشمانتظار احساس حقارت، از هر نوعی، پیش خود گلایه می کنم.
بازی در نمی آورم؛ واقعا در نمی آورم.
به همین خاطر به تو التماس می کنم.
احساس می کنم از شرم خواهم مرد
غلو نمی کنم.
هر روز و هر روز منتظر جوابت هستم؛ شب و روز به خودم می لرزم.
مرا به "غلط کردم" نینداز.
صدای خنده ای خفه از دیوار ها میشنوم. شب، دیروقت، در رخت خوابم غلت می زنم.
تحقیرم نکن.»
صفحه۹۱.
با دست راستم نیمی از صورتم را می پوشاندم، زیر لب گفتم: «خوابم می آید ، بدجوری خوابم می آید.»
شما خیلی خسته اید، اینخستگی، عصبیست.
صفحه۱۰۳.
رنگین کمانی که بعد از یک رگبار تند آسمان را می پوشاند، خیلی زود محو می شود، ولی رنگین کمان قلب آدم به سرعت از بین نمی رود.
صفحه۱۰۵.
قانع شده ام که همه ی آنآدمهایی که دنیا آن ها را خوب می داند و بهشاناحترام می گذارد، همهشان دروغ گو و حقه باز هستند. من به دنیا اعتمادی ندارم.
صفحه۱۲۲.
حتی اگر دهها هزار نفر مرا به باد انتقام بگیرند، میتوانم آنها را به باد انتقام بگیرم:«چون شما خودتان برچسب ندارید خطرناکتر نیستید؟»
درک میکنید؟
صفحه۱۲۳.
بقیه نودُنه درصد از وقت ما صرف انتظار کشیدن میشود. من در آرزوهای گذرا انتظار میکشم. احساس میکنم سینهام به خاطر صدای پای خوشبختیای که از راهرو به گوش میرسد، دارد له میشود. خالی. آه، زندگی خیلی دردناک است؛ واقعیتی که این باور جهانی را تایید میکند: بهتر بود به دنیا نمیآمدیم.
صفحه۱۲۳.
ای کاش میتوانستم از اینکه زاده شدهام، از اینکه زنده هستم، از اینکه مردم در دنیا وجود دارند، خوشحال باشم.
صفحه۱۲۳.
حس دلتنگی و پریشانی بسیار قویتر از هر آنچه قبلاً میشناختم، بر من هجوم آورده بود. انگار که در زمینی بایر و پاییزی، جایی که هرچه صدا میزدم هیچ پژواکی به گوش نمیرسید، در تاریکی رها شده بودم. به این فکر میکنم که آیا این همان چیزی است که با عبارتی دم دستی و کم مایه به آن «عشق ناکام» میگویند؟ از خودم میپرسیدم که آیا سست و کرخت شده از شبنم شبانگاه، تنها در زمین بایر محکوم به مرگ هستم و در همین زمان خورشید کاملاً از نظر دور میشود؟ شانهها و سینهام از شدت خشم میلرزیدند و از گریهای بدون اشک داشتم خفه میشدم.
صفحه۱۲۶.
میگویند کسانی که گلهای تابستانی را دوست دارند، در تابستان میمیرند. من هم منتظر بودم که این تابستان بمیرم.
صفحه۱۲۹.