قانع شده ام که همه ی آنآدمهایی که دنیا آن ها را خوب می داند و بهشاناحترام می گذارد، همهشان دروغ گو و حقه باز هستند. من به دنیا اعتمادی ندارم.
صفحه۱۲۲.
حتی اگر دهها هزار نفر مرا به باد انتقام بگیرند، میتوانم آنها را به باد انتقام بگیرم:«چون شما خودتان برچسب ندارید خطرناکتر نیستید؟»
درک میکنید؟
صفحه۱۲۳.
بقیه نودُنه درصد از وقت ما صرف انتظار کشیدن میشود. من در آرزوهای گذرا انتظار میکشم. احساس میکنم سینهام به خاطر صدای پای خوشبختیای که از راهرو به گوش میرسد، دارد له میشود. خالی. آه، زندگی خیلی دردناک است؛ واقعیتی که این باور جهانی را تایید میکند: بهتر بود به دنیا نمیآمدیم.
صفحه۱۲۳.
ای کاش میتوانستم از اینکه زاده شدهام، از اینکه زنده هستم، از اینکه مردم در دنیا وجود دارند، خوشحال باشم.
صفحه۱۲۳.
حس دلتنگی و پریشانی بسیار قویتر از هر آنچه قبلاً میشناختم، بر من هجوم آورده بود. انگار که در زمینی بایر و پاییزی، جایی که هرچه صدا میزدم هیچ پژواکی به گوش نمیرسید، در تاریکی رها شده بودم. به این فکر میکنم که آیا این همان چیزی است که با عبارتی دم دستی و کم مایه به آن «عشق ناکام» میگویند؟ از خودم میپرسیدم که آیا سست و کرخت شده از شبنم شبانگاه، تنها در زمین بایر محکوم به مرگ هستم و در همین زمان خورشید کاملاً از نظر دور میشود؟ شانهها و سینهام از شدت خشم میلرزیدند و از گریهای بدون اشک داشتم خفه میشدم.
صفحه۱۲۶.
میگویند کسانی که گلهای تابستانی را دوست دارند، در تابستان میمیرند. من هم منتظر بودم که این تابستان بمیرم.
صفحه۱۲۹.
در تمام این مدت من در این دنیا چه کار میکردم؟ هرگز نسبت به انقلاب احساس نگرانی نکردم؛ حتی هنوز هم عشق را نشناختم. اشخاص مسنتر و عاقلتر این دنیا، همواره عشق و انقلاب را احمقانهترین و نفرت انگیزترین فعالیتهای بشری توصیف کردهاند. قبل از جنگ، حتی در دوران جنگ، ما با این حرفها قانع شده بودیم. ولی بعد از شکست در جنگ، دیگر به اشخاص مسنتر و عاقلتر اعتماد نداریم و به این نتیجه رسیدهایم که دقیقاً عکس آنچه آنها میگویند حقیقت محض زندگیست. عشق و انقلاب یقیناً بهترین و لذت بخشترین چیزها در این دنیا هستند و ما میفهمیم که چون این دو رویداد، بسیار خوب و لذت بخشند اشخاص مسنتر و عاقلتر از روی کینهتوزی، دروغ بزرگشان را به ما تحمیل کردهاند. من میخواهم بدون چون و چرا اعتقاد داشته باشم که انسان برای عشق و انقلاب متولد شده است .
صفحه۱۴۲.
نمیتوانستم برای همیشه در اندوه غوطه ور بمانم. یقیناً چیزی هست که باید به خاطرش بجنگم. اخلاقیات جدید. نه. حتی استفاده از این عبارت هم ریاکاریست. عشق. همین و دیگر هیچ. درست مثل رزا لوکزامبورگ که برای بقا باید به علم اقتصاد جدیدش وابسته باشد، من هم قادر به ادامه زندگی نخواهم بود مگر اینکه با تمام قوا به عشق بچسبم.
صفحه۱۵۷.
«از سرِ بدبختی و ناامیدی انقدر مینوشم. زندگی دلتنگ کنندهتر از آن چیزی است که بشود تحملش کرد. بدبختی، تنهایی، تنگنا؛ اینها همه قلب آدم را میشکنند...»
صفحه۱۸۰.
وصیتنامه نائوجی:
کازوکو بیفایده است. من دارم میروم.
حتی کوچکترین دلیلی برای ادامه زندگی به ذهنم نمیرسد. فقط آنهایی که دلشان میخواهند به زندگی ادامه بدهند، باید دلیلی برای ادامه زندگی داشته باشند.
انسان، همانطور که حق زندگی دارد باید حق مردن هم داشته باشد.
این چیزی است که دارم بهش فکر میکنم، چیز جدیدی نیست، اینکه آدمها به شدت از این طرز فکر آشکار -نمیگویم اولیه- بیزارند و به راحتی نمیتوانند با آن کنار بیاید.
آن آدمهایی که دلشان میخواهد به زندگی ادامه بدهند، هر سدی هم که جلوی رویشان باشد، آن را پشت سر میگذارند این شکوهشان را میرساند و با جرات میگویم آنچه که مردم افتخار بشر مینامند، دقیقاً چنین چیزی را در بر میگیرد، ولی من قانع شدم که مردن گناه نیست.
صفحه۱۸۴.
تا جایی که من میدانم، شما از طریق ادامهی شجاعانهی زندگی فاسدتان بیشتر تحسین و قدرشناسی دیگران را به دست میآورید تا از طریق «کار باشکوهتان».
صفحه۲۰۲.