eitaa logo
دانلود
نمی‌توانستم برای همیشه در اندوه غوطه ور بمانم. یقیناً چیزی هست که باید به خاطرش بجنگم. اخلاقیات جدید. نه. حتی استفاده از این عبارت هم ریاکاری‌ست. عشق. همین و دیگر هیچ. درست مثل رزا لوکزامبورگ که برای بقا باید به علم اقتصاد جدیدش وابسته باشد، من هم قادر به ادامه زندگی نخواهم بود مگر اینکه با تمام قوا به عشق بچسبم. صفحه۱۵۷.
«از سرِ بدبختی و ناامیدی انقدر می‌نوشم. زندگی دلتنگ کننده‌تر از آن چیزی است که بشود تحملش کرد. بدبختی، تنهایی، تنگنا؛ این‌ها همه قلب آدم را می‌شکنند...» صفحه۱۸۰.
وصیت‌نامه نائوجی: کازوکو بی‌فایده است. من دارم می‌روم. حتی کوچک‌ترین دلیلی برای ادامه زندگی به ذهنم نمی‌رسد. فقط آنهایی که دلشان می‌خواهند به زندگی ادامه بدهند، باید دلیلی برای ادامه زندگی داشته باشند. انسان، همانطور که حق زندگی دارد باید حق مردن هم داشته باشد. این چیزی است که دارم بهش فکر می‌کنم، چیز جدیدی نیست، اینکه آدم‌ها به شدت از این طرز فکر آشکار -نمی‌گویم اولیه- بیزارند و به راحتی نمی‌توانند با آن کنار بیاید. آن آدم‌هایی که دلشان می‌خواهد به زندگی ادامه بدهند، هر سدی هم که جلوی رویشان باشد، آن را پشت سر می‌گذارند این شکوهشان را می‌رساند و با جرات می‌گویم آنچه که مردم افتخار بشر می‌نامند، دقیقاً چنین چیزی را در بر می‌گیرد، ولی من قانع شدم که مردن گناه نیست. صفحه۱۸۴.
تا جایی که من می‌دانم، شما از طریق ادامه‌ی شجاعانه‌ی زندگی فاسدتان بیشتر تحسین و قدرشناسی دیگران را به دست می‌آورید تا از طریق «کار باشکوهتان». صفحه۲۰۲.
حتی اگر مرا فراموش کنید، حتی اگر زندگی خودتان را با الکل نابود کنید، اعتقاد دارم که به خاطر کمال فضیلت اخلاقی‌ام باز هم قادر خواهم بود در سلامتِ کامل به زندگی ادامه دهم. چند وقت پیش از کسی جزئیاتی نه چندان مهم درباره شخصیت بی ارزش شما فهمیدم، با همه این حرف‌ها این شما هستید که چنین قدرتی را به من داده‌اید؛ شما هستید که رنگین کمان تحول را در قلب من گذاشته‌اید. این شما هستید که هدفی برای زندگی به من داده‌اید. من به شما افتخار می‌کنم و معتقدم باید کاری کنم که فرزندتان هم به پدرش افتخار کند. ما در نبردی ابدی خواهیم زیست؛ مثل خورشید. صفحه۲۰۳.
زوال‌بشری-اوسامودازای
آیا فقط داشتن زندگیِ عالی، پرورش پرندگان کوچک و دیدن رقص، زندگی است؟ صفحه۱۰.
«دل مشغولی، تنها گل‌های مقابل پنجره. روز سیزدهم، هیچی. روز چهاردهم، هیچی. روز پانزدهم، به همین روال هیچی. روز شانزدهم، هیچی. روز هفدهم، هیچی.» صفحه۱۱.
اما یک بار هم پیش نیامده که بخواهم کسی را به قتل برسانم، چرا که معتقدم با این کارم مقتول را خوشبخت می‌کنم. صفحه ۵۵.
مواقعی که زنان زار زار گریه می‌کنند، اگر چیز شیرینی به آنها بدهی، بعد از خوردن آن احساس بدشان کاملا برطرف می‌شود؛ صفحه ۶۱.
زندان و دخمه، به هر حال لذت بخش‌تر از آه و ناله کردن در دوزخ بی‌خوابی هر شب است، آن هم در حالی که از «زندگی واقعی» انسان‌ها در این دنیا هراسان باشی. صفحه ۷۶.
بدون آنکه ذره‌ای از افسردگی و ملال همیشگی دلم را پنهان کنم -مانند وقتی که از دندان درد شدید چانه‌ام را با یک دست فشار می‌دادم- چای می‌نوشیدم. صفحه ۸۴.