اما گناه تنها آن چیزی نیست که ما را به زندان میاندازد. اگر مض گناه را بفهمیم، میدانم که واقعیت گناه را هم به دست خواهیم آورد...خدا...رهایی...عشق...روشنایی... اما برای خدا مض شیطان وجود دارد. مض رهایی رنج است، مض عشق نفرت است و برای روشنایی مض تاریکی وجود دارد. برای خوبی، بدی. گناه و دعا. گناه و پشیمانی. گناه و اعتراف. گناه و... آه همه مترادف هم هستند. متضاد گناه چیست؟
صفحه ۱۴۱.
حالا برای من نه خوشبختی وجود دارد نه بدبختی.
روزگار میگذرد من تاکنون فقط در رنج و مشقت بسیار زیستهام.
بله، در «دنیای انسانها» تنها اندیشهی صادقانهای که میشود به درک آن رسید همین رنج و مشقت است.
رزوزگار میگذرد.
امسال ۲۷ ساله میشوم. موهای سفیدم به قدری زیاد شده که آدمها فکر میکنند چهل... سال را هم رد کرده ام...
صفحه ۱۵۹.
آدمهای متکبر و خشک و منزوی!
اما این رفتار صرفاً نقابی بازدارنده بود که آسیب پذیریش را با آن پنهان کند؛ در واقع او فردی شکننده و ملایم بود.
صفحه ۶.
به هر حال عشق واقعیش ادبیات بود. بسیار میخواند و سلیقهاش هیچ حد و مرز تاریخی و جغرافیایی نمیشناخت. در خفا چیزهایی هم برای خودش مینوشت؛ گنجینهای که آن را در کشوی سمت راست جاکتابیاش پنهان میکرد.
صفحه ۹.
به طور چشمگیری ریز نقش بود؛ با قدی حدود یک متر و چهلوپنج سانتیمتر اما به هیچ وجه زشت نبود در واقع خیلی هم زیبا بود.
صفحه ۱۱.
و متوجه شدم که پیرمردها رمانتیکترین گروه آدمها هستند. همین که یک پیرمرد ساکت و بیحرکت ساعتها روی یک ایوان بنشیند خودش به اندازه کافی رمانتیک است و چیز دیگری لازم نیست. آه...
صفحه ۱۴.
وقتی زندگی کسی شروع به از هم گسستن میکند، آن آدم با اندوه، بسیار وسوسه میشود که به رشتههای پیشگویی چنگ بیندازد.
صفحه ۲۴.
اما فقط خوشبختی میتواند به خوشبختی امید داشته باشد، هرچند ضعیف. بنابراین اگر مجبوریم در این دنیا زندگی کنیم، حداقل باید به آن باور داشته باشیم.
صفحه ۲۵.