و متوجه شدم که پیرمردها رمانتیکترین گروه آدمها هستند. همین که یک پیرمرد ساکت و بیحرکت ساعتها روی یک ایوان بنشیند خودش به اندازه کافی رمانتیک است و چیز دیگری لازم نیست. آه...
صفحه ۱۴.
وقتی زندگی کسی شروع به از هم گسستن میکند، آن آدم با اندوه، بسیار وسوسه میشود که به رشتههای پیشگویی چنگ بیندازد.
صفحه ۲۴.
اما فقط خوشبختی میتواند به خوشبختی امید داشته باشد، هرچند ضعیف. بنابراین اگر مجبوریم در این دنیا زندگی کنیم، حداقل باید به آن باور داشته باشیم.
صفحه ۲۵.
... به محض اینکه از تو جدا شدم تمام دکمههای جلیقه ام را کندم شروع کردم به انداختن ته سیگارهایم داخل فنجانهای قهوه. خیلی حس خوبی داشت. بسیار نشاط آور بود. آنقدر بلند بلند با خودم میخندیدم که اشک از چشمانم جاری میشد.
صفحه ۲۹.
فانوس سر در ورودی خانهاش واقع در دامنه کوه، روشن است و پرنور؛ خانه، خانهی عزیز. پناهگاهی گرم و راحت، تنها جایی که همه چیز عالی است. هنگام باز کردن در اتاق با صدای بلند اعلام میکند من آمدم! روحیهاش فوق العاده است. داخل خانه سکوت محض است، اما این موضوع جلوی استاد را نمیگیرد. در حالی که دسته گل را مثل مشعل در دست گرفته، از راهروهای خانه عبور میکند و وارد اتاق کارش میشود. من آمدم. توی باران گیر افتادم؛ عجب افتضاحی! اینها را دوست داری؟ به من گفتهاند همه چیز درست همانطور که میخواهم میشود.
«استاد با قاب عکسی حرف میزند که بالای میز کارش قرار دارد. داخل قاب، عکس زنی قرار دارد که اندکی پیش استاد برای همیشه از او جدا شد.»
صفحه ۳۲.