هدایت شده از تبادرات هرز.
و در آخر استاد به من رو کرد و گفت:
•what are the characteristics of successful person?•
داشتم فکر میکردم؛
در ثانیه از ذهنم خیلی چیز ها گذر کرد؛ چیزهایی که در من وجود نداشت یا حتی شاید در ظاهر اینطور بنظر می رسید اما در واقعیت نبود!
استاد خیلی قاطع تر از قبل و با چشم هایی به ظاهر شاد به من اشاره کرد و گفت:
•I think you'r a successful girl•
خندیدم ، واقعا خندیدم و چقدر غم انگیز بود.
استاد خیلی چیزها نمیدانست ؛
من خیلی وقت بود ناکام شده بودم از همه چیز ، و خیلی چیز ها را از دست داده بودم؛ آدم هایم را ، لباس هایم را، علایقم را ، شوق و امیدم را ، و مهم تر از همه خودم را.
استاد نمی دانست آن روز برای دومین بار در یک چیز باخته بودم ، آن روز برای دومین بار در امتحانی که به یقین باید خوب پیش می رفت رد شده بودم.
استاد نمی دانست؛
هیچکس نمی دانست.
خیلی وقت بود چیزی در من مرده بود، و در درونم نوری که دوست داشتم روشن بماند خاموش شده بود.
من میتوانستم جواب استاد را بدهم ، میتوانستم بگویم ویژگی یک فرد موفق در چیست، ولی نمیتوانستم این شکستگیِ درونم را بیان کنم، نمیتوانستم ثابت کنم که فرد موفقی نیستم، همه -همانطور که همیشه پیش میرود- از من توقع دارند؛
همه به چشم یک مستقل به من نگاه میکنند.
همه یعنی چه کسی؟
درحالی که اندک کسانی اطراف من هستند .
دیگر خیلی وقت است جزئیات زندگی ام برای خودم مانده ،و کسی احوالاتم را نمیپرسد، و زمانِ درازیست که به تنهایی همه چیز را به دوش میکشم.
یک انسان نباید این قدر بی باک باشد.
نباید دیگر هیچ چیز برایش فرقی نکند.
نباید بی تفاوت بگذرد و همه چیز را درونش دفن کند.
باید کسی باشد که چایت را با او سهیم باشی، و روزهایت را با او به اشتراک بگذاری.
باید کسی باشد که از شوق هایت بگویی، از چیزهای به ظاهر کوچکی که برای آن برنامه ریخته ای، از ساعت پخشِ آن فیلم خانگی که جدیداََ از آن خوشت آمده، یا از کتابی که توی ورقه هایش جامانده ای.
باید کسی باشد، کسی که دور زخم هایت ستاره بکشد، کسی که شیرینی کلامت را بفهمد ، ذوق چشمانت را بخواند و انرژی ات را آزاد کند، کسی که تو را کامل و هر آنچه که هستی ببیند، بپذیرد و بخواهد.
اما فقط برگشتم و گفتم :
• I'm not successful, i know myself •
و شروع کردم به شرح کسی که من نیستم؛
شاید برای آنها همین کافی بود.
#هشت
-ازتبادراتهرزِیکذهنمشوش.