☫
#نامه #نامه_چهاردهم ۱۴مرداد۱۴۰۴| ساعت 11:07 صبح به وقت نجف-عراق. حالا همان جایی نشستم که سال پیش
#نامه
#نامه_پانزدهم
۲۹شهریور ۱۴۰۴ \ ۳ بعدازظهر.
از اونجایی که نشد نوشته قبلیم رو ادامه بدم پس بیخیالش شدم...
اصلا اون روز رو یادم نبود، حتی با اینکه تصمیم داشتم بیام اینجا، اما تا پامو گزاشتم اینجا، درجا یه جرقه ای بهم زد و همهچی یادم اومد.
خنده ی نفرت انگیزم ماسید.
داشتم از جایی که واسه اولین بار بیرون دیدمت مینوشتم، البته شاید اولین بار، ذهن و حافظه ام جواب نمیده.
تو قطعِ به یقین یادت نیست.
یه پارک بود ، یادته؟
از کنارت رد شدم..
روی چمن ها نشسته بودی و موهات افتاده بود روی پیشونیت ،موهاتو پشت گوش هات زدی و تا سرت رو آوردی بالا، منو دیدی، خندیدی...
منم خندیدم و سلامی گرم دادیم.
اما وقتی جدا شدیم شاید حالِ خوب اون روزم بخاطر تو بود نه اون پارک و اون شهربازی مزخرفش...
ولی تو یادت نیست ،و امروز وقتی از کنارش گذشتم ، از کنار اون تیکه زمینِ چمنی و نیمکتای خالی که قبلا پر بود از آدمو صدا و همهمه و شادی.
قلبم درد گرفت، خیلی درد گرفت.
بندِ کولهمو سفت گرفتم ، صدای موزیکو بلند کردم که فقط رد بشم.
اما نشد، صدای موزیک جایِ تمام صداهایی که نیست رو یادآور شد و مار شد دور گردنم و خفه ام کرد...
توی گرمیه دستام، فقط نفرت رو حس کردم.
دیگه حسهام گریه نشد، درد شد توی سرم، بمب شد توی قلبم.
حالا سرمو تکیه دادم به میله های زرد رنگ اتوبوس و مقصدی که میدونم کجاست ولی آشنا نیست.
من به تو.
☫
میگویند کسانی که گلهای تابستانی را دوست دارند، در تابستان میمیرند. من هم منتظر بودم که این تابستا
در اولین بارانی که ببارد، من باز خواهم مرد.
تلخم عمو؛ تو بگو عینهو همین زهرماری ها که هی میریزم توی خندق بلا.
ها چی حاجآقا؟
میگی بگو از داداشی قلدر و سینه ستبرت چیزی نمونده؛ اما! من میگم مونده خوب هم مونده همین قلم و یه دنیا حرف که میاد جلوی قُد قُدهای امثال مشتی مملی سر میدون ! که دوزار و تهش دوقرون میدن براش قر بیان؛ آره حاجی از تموم گنجها فقط این نوک مونده؛اون دلیار که زد و شکوند هرچی تو دومنمون بود ؛ میدونم سیس و قیافه خش خشیام به این حرفها که یارو جا قدارهکشی شاعره نمیخوره و فوکول کراواتی نیستیم، اما عوضش مرام و شرف سرمونه عمو!
میگیری چی میگم؟
ما که عشق رونندگی نبودیم، الان یه پا شوفر پایه یکیم، عشق خونندگی نبودیم و الان عشق میکنیم اینا میخونن، ای ناز نفسشون حاجآقا.
ولی بذگریم؛ شنفتم روز اول پاییزه؛ امروز بود؟
اَکِهی !
میگم چرا هی حالی به حالی میشم عمو؛ گفتم شاید تریاکه با زهرماریها خوب جوش نخورده، نگو حال مام شده عینهو همین پاییز لکنته.
راستی گفتم عمو؟ دیروز سر صبحی آفتاب نزده خروس نخورده،الاگارسون کردم دِ برو که رفتن برای چاپ این دو خط بدبختیمون، یه مادمازل اونجا بود البت به چشم ابجیم وراندازمون کرده بعد انگار سر صبح کله پاچه به خوردش دادن میگه به من نمیاد شعر بگم و این چرت و پرتا!
حاجی، به من نمیاد؟
این جوجه کمونیستها چه میفهمن از عشق و سیاست، چسبیدن در ... استغفرالله! جلو شما زشته چشم و ببندم دهن وا کنم، اما حقشونه حاجی ! رو زمین سفت نش...! ای بابا چَشم، لالمونی میگیرم. اعصاب نمیذارن برای آدم که.
این جوجه کراواتی های بچه بورژوا چه میفهمن از فراق یار و دلبر؟ از آه ته دل؟ حرفهاشونم رنگ و لعاب داره ها جون تو، اما مزه؟ نچ.نداره.
نصفشونم که باد به پرچمشون میزنه، خودشون عینهو طبل توخالی!
ای بابا حاجی؟ حاج اقا؟ ای بخشکی که تو هم گوش نمیگیری ما دو کلوم باهات حرف بیاییم.