eitaa logo
‌☫
84 دنبال‌کننده
304 عکس
24 ویدیو
0 فایل
فاقد محتوای فاخر؛ ‌ @salin_shop 🌟 @empty_music @empty_book ________ https://daigo.ir/secret/61232205127
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌☫
#نامه #نامه_چهاردهم ۱۴مرداد۱۴۰۴| ساعت 11:07 صبح به وقت نجف-عراق. حالا همان جایی نشستم که سال پیش
۲۹شهریور ۱۴۰۴ \ ۳ بعداز‌ظهر. از اونجایی که نشد نوشته قبلیم رو ادامه بدم پس بیخیالش شدم... اصلا اون روز رو یادم نبود، حتی با اینکه تصمیم داشتم بیام اینجا، اما تا پامو گزاشتم اینجا، درجا یه جرقه ای بهم زد و همه‌چی یادم اومد. خنده ی نفرت انگیزم ماسید. داشتم از جایی که واسه اولین بار بیرون دیدمت مینوشتم، البته شاید اولین بار، ذهن و حافظه ام جواب نمیده. تو قطعِ به یقین یادت نیست. یه پارک بود ، یادته؟ از کنارت رد شدم.. روی چمن ها نشسته بودی و موهات افتاده بود روی پیشونیت ،موهاتو پشت گوش هات زدی و تا سرت رو آوردی بالا، منو دیدی، خندیدی... منم خندیدم و سلامی گرم دادیم. اما وقتی جدا شدیم شاید حالِ خوب اون روزم بخاطر تو بود نه اون پارک و اون شهربازی مزخرفش... ولی تو یادت نیست ،و امروز وقتی از کنارش گذشتم ، از کنار اون تیکه زمینِ چمنی و نیمکتای خالی که قبلا پر بود از آدم‌و صدا و همهمه و شادی. قلبم درد گرفت، خیلی درد گرفت. بندِ کوله‌مو سفت گرفتم ، صدای موزیکو بلند کردم که فقط رد بشم. اما نشد، صدای موزیک جایِ تمام صداهایی که نیست رو یادآور شد و مار شد دور گردنم و خفه ام کرد... توی گرمیه دستام، فقط نفرت رو حس کردم. دیگه حس‌هام گریه نشد، درد شد توی سرم، بمب شد توی قلبم. حالا سرمو تکیه دادم به میله های زرد رنگ اتوبوس و مقصدی که میدونم کجاست ولی آشنا نیست. من به تو.
منم آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...
من و مامانم تو اتاق دوتایی داریم به این فکر میکنیم چرا غروب پاییز انقدر دلگیره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تلخم عمو؛ تو بگو عینهو همین زهرماری ها که هی می‌ریزم توی خندق بلا. ها چی حاج‌آقا؟ میگی بگو از داداشی قلدر و سینه ستبرت چیزی نمونده؛ اما! من می‌گم مونده خوب هم مونده همین قلم و یه دنیا حرف که میاد جلوی قُد قُد‌های امثال مشتی مملی سر میدون ! که دوزار و تهش دوقرون میدن براش قر بیان؛ آره حاجی از تموم گنج‌ها فقط این نوک مونده؛اون دل‌یار که زد و شکوند هرچی تو دومنمون بود ؛ میدونم سیس و قیافه خش خشی‌ام به این حرف‌ها که یارو جا قداره‌کشی شاعره نمی‌خوره و فوکول کراواتی نیستیم، اما عوضش مرام و شرف سرمونه عمو! میگیری چی میگم؟ ما که عشق رونندگی نبودیم، الان یه پا شوفر پایه یکیم، عشق خونندگی نبودیم و الان عشق میکنیم اینا میخونن، ای ناز نفسشون حاج‌آقا‌. ولی بذگریم؛ شنفتم روز اول پاییزه؛ امروز بود؟ اَکِهی ! میگم چرا هی حالی به حالی میشم عمو؛ گفتم شاید تریاکه با زهرماری‌ها خوب جوش نخورده، نگو حال مام شده عینهو همین پاییز لکنته. راستی گفتم عمو؟ دیروز سر صبحی آفتاب نزده خروس نخورده،الاگارسون کردم دِ برو که رفتن برای چاپ این دو خط بدبختیمون، یه مادمازل اونجا بود البت به چشم ابجیم وراندازمون کرده بعد انگار سر صبح کله پاچه به خوردش دادن میگه به من نمیاد شعر بگم و این چرت و پرتا! حاجی، به من نمیاد؟ این جوجه کمونیست‌ها چه میفهمن از عشق و سیاست، چسبیدن در ... استغفرالله! جلو شما زشته چشم و ببندم دهن وا کنم، اما حقشونه حاجی ! رو زمین سفت نش‍...! ای بابا چَشم، لالمونی میگیرم. اعصاب نمیذارن برای آدم که. این جوجه کراواتی های بچه بورژوا چه می‌فهمن از فراق یار و دلبر؟ از آه ته دل؟ حرف‌هاشونم رنگ و لعاب داره ها جون تو، اما مزه؟ نچ.نداره. نصفشونم که باد به پرچمشون میزنه، خودشون عینهو طبل توخالی! ای بابا حاجی؟ حاج اقا؟ ای بخشکی که تو هم گوش نمی‌گیری ما دو کلوم باهات حرف بیاییم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبادرات هرز.
با بی میلی نشستم رو صندلی. قلبم خیلی می‌سوخت و قفسه‌سینه‌م داغ شده بود، نمی‌دونستم واقعا چمه. نمیدونم چطور پام اینجا گیر کرده بود. دکتر گفت من حدس میزنم تاکوتسوبو یا آنژین باشه. ورقه های لول شده ی نیمه نصفه صاف که گوشه هاش همه تا خورده بود رو یکی یکی باز کرد و شروع کرد به بررسی! نمیدونم یچیزایی درمورد رگ میگفت. سرخ رگ ، آئورت،... من نمیفهمیدم دکتر چی میگفت، نمی‌تونستم جدی بگیرم. اصلا نمی‌دونستم دکتر درباره چی حرف میزنه، حتی املای این‌کلمات قلبمه سلنبه رو بلد نبودم، این هیچ، که حتی زبون من نمی‌چرخید به این‌حرفا. من می‌دونستم چمه، من میدونستم چرا این‌طوریم، میدونستم با یه پلاستیک قرصِ فلانقد تومنی خوب نمی‌شم. آخه چه مریضی، چه‌اصراری‌. من فقط دلم گم شده، دلم‌ تنگ‌ شده،دلم زخم شده، نمیدونه چی‌کار کنه، نمیدونه چطور آروم‌بگیره. آخه چه قرصی، چه دارویی! من می‌دونم‌ این قرصا زهر میشن از گلوم میرن پایین؛ فقط صبح به صبح و شب به شب منو یادِ تو میندازه! می‌دونم این‌طوری بیشتر اذیت می‌شم. من وقتی احساس کنم مریضم، و ببینم کسی مراقبم‌نیست که بیشتر احساس دل تنگی می‌کنم. من وقتی کلِ پاییز یا خونه باشم یا تنهایی ول ‌بگردم این سر خیابان تا اون سر، تو اون غروبِ نارنجیِ آروم ، معلومه که جون از جونام کم میشه‌‌. آخه آقای دکتر چه قرصی، چه دارویی، ما دلمون مثل دلای قناری و گنجیشک میمونه، نازکه و نارنجی! این همه صبر، این همه طاقت، موندم دیگه تا کِی ،تا کجا؟ این عادتی که میگن کجاست؟ دِ نشد دیگه میدونم آقای دکتر ،میدونم! میدونم شما درست میگید. اما اندوه که ریشه بده ، جسم متلاشی می‌شه. ممنون از نسخه هاتون.. اما‌ من دلم جای دیگه ای نخ کش شده.. -از‌تبادرات‌هرز‌یک‌ذهن‌مشوش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا