دیشب خواب خوبی ندیدم. هوا روشن شده بود و با صدای هقهق خودم بیدار شدم.
در حالی که در همون خواب و بیدار سعی داشتم خوابم رو برای خودم تحلیل کنم، باز داشت خوابم میبرد و میدونستم هر چهقدر هم برای خودم مرورش کنم، قراره جزئیاتش یادم بره و وقتی کامل بیدار بشم یادم نیاد.
وقتی بیدار شدم و روز رو شروع کردم، هنوز خستگی تو بدنم بود. انگار اصلا نخوابیده باشم. انگار یکی منو زده باشه، انگار شوک وارد شده بهم.
یک ساعت بعد، سر یک چیز کوچک و بیاهمیت بحثم شد و اونقدر ادامه دادم که گریهم گرفت. مثل بچهها گریه کردم و در همون حال داشتم با خودم می گفتم چرا اینطور میکنم؟ چمه؟
همون لحظه که این سؤال رو از خودم پرسیدم، ذهنم رفت سراغ خوابی که دیدم و جزئیاتش یادم نمیاومد. ولی ذهنم یادش بود که خیلی موقع دیدنش ناراحت و اذیت شده بوده. انگار حالا هنوز داشتم اون فشار رو تخلیه میکردم. فشاری که برام کاملا روشن نبود چه چیزی در اون نقش داشته.
رفتم کارامو کردم و در تمام روز بار اون فروپاشی روانی رو به دوش کشیدم.
بیرون، مسیر ها رو طولانی کردم، و رو به روی ویترین ها به خودم خیره میشدم، آهنگ ها رو عقب و جلو میکردم، با وسواس زیاد روسریم رو درست میکردم، روی نیمکت های خالی مینشستم و به آدم های مختلف خیره میشدم.
اما هیچی نشد.
اومدم به خودم بگم اشکالی نداره، فردا روزِ نرم تری رو شروع میکنیم. اما خیلی وقت بود که شب ها نامهربون شروع و تموم میشدن...
ولش کن
میرم انار دون کنم.