هدایت شده از بیگانه.
‘’اصرار من بیهوده بود خاکسترت با باد رفت
من سوختم تا سوختم خاکسترم از یاد رفت’’
از خانه بیرون میزنم
اما کجا امشب؟
شاید تو میخواهی مرا
در کوچههای این شهر؛
پشت ستون سایهها
نهان اما امیدوارانه
روی درخت شب،
میجویم اما نیستی
در هیچکجا امشب.
امشب اجازه میدهم
این دلتنگی را.
این مهمان ناخوانده؛
اما همیشگی
نه مانند تو
که نزدیکِ دوری،
من از نزدیکهای دور میترسم.
ف.
هدایت شده از خاکستري
من با من در مبارزهست...
و متاسفانه؛
این تنها خبریه که اخیرا،
از خودم دارم.
☫
تو گیت کیفمو گزاشتم روی پای یه پیرزن خادم تا چک کنه. باز کرده میگه اوه ، چقدر پُره. میگم آره دیگه مج
بعد اینکه نون گرفتم اومدم دنبال این مامانبزرگه که به سفارش مامانم ظهر واسه ناهار و دورهمی ببرم خونه.
بهم یه سیب خنک داده، میگه بخور جونت سرحال بیاد. آخه ننه :).
من عاشق پیرزنام.