☫
تو گیت کیفمو گزاشتم روی پای یه پیرزن خادم تا چک کنه. باز کرده میگه اوه ، چقدر پُره. میگم آره دیگه مج
بعد اینکه نون گرفتم اومدم دنبال این مامانبزرگه که به سفارش مامانم ظهر واسه ناهار و دورهمی ببرم خونه.
بهم یه سیب خنک داده، میگه بخور جونت سرحال بیاد. آخه ننه :).
من عاشق پیرزنام.
☫
#نامه #نامه_پانزدهم ۲۹شهریور ۱۴۰۴ \ ۳ بعدازظهر. از اونجایی که نشد نوشته قبلیم رو ادامه بدم پس بیخ
#نامه
#نامه_شانزدهم
۳۰مهر-چهارصدوسه.
بعد از اینکه فهمیدم مو خاطرات را در خودشان ذخیره میکنند گریه ام گرفت.
طلاییِ موهایم رو بوسیدم،
شکستگیِ موهایم را به چشم هایم مالیدم و تا آخرین ذرات اکسیژنِ توی ششهایم، بو کردم و بو کردم.
حالا میفهمم نسبت من به این گیسوانِ طلاییگون، همانند نسبت عشق است به تو...
دراز میشوند و دور؛ اما هنوز ردِ بوسهها و آغوشها را همانند کتابی مقدس ثبت میکنند.
برای جانِ خستهی تو، که قوتِ جان من است.