میدانی ثناجان .
اگر من همدوستان کثیر و پایه ای مثل شما داشتم.
الان انقدر غمگین نبودم .
همیشه فکر میکردم اگر فاطمه(دختری که طبقه پایین ما زندگی میکند و پدرهایمان دوست هایی صمیمی هستند) دوست صمیمی من بود ، جوری که با شلوار گل گلی هایمان و موهایی که شبیه جنگلِ میمون هاست و یک لیوان چایی بدست کنار هم بودیم اوضاع بهتر نبود؟
اما میدانم که او دوست های صمیمی خودش را دارد.
یا اگر دوست صمیمیام در همین نزدیکی های خانه ما بود، باز هم همینقدر دور بودیم و از کسل بودن و کلافه بودن نق میزدم؟
میدانی دختر.
وقتی در پروفایلت، تو و دوست هایت را دیدم، که روسری هایتان را با یکدیگر ست کرده بودید کمی غبطه خوردم.
آه
میبینی سطح دغدغه ام را؟
گاهی وقت ها آدم ها انقدر بچه و دلنازک میشوند که شاید همین چیز های ناچیز همه چیز شوند.
انسان واقعا چیزِ عجیبی است.
چه شده که دقیقا کسی این اطراف نیست، هیچ مشکل را نمیدانم.
آیا من مشکل و عجیب به نظر میآیم؟
مادرم را نگاه میکنم.
صدای خنده هایش کل خانه را به لرزه در آورده.
دوست هایی دارد که سخت جانشان به یکدیگر وصل است.
هر روز تماس تلفنی و دورهمیهای عجیب و غریب.
پدرم اما کمی عجیب است.
میل به زندگی در او کم شده، بحث نخواستن نیست، اما مردها خیلی عجیب اند .
وقتی خسته اند نمیگویند، فقط اخلاقشان بد میشود.
نمیگویند که محبت نیاز دارند،فقط مانند کودکی میشوند که روی اعصاب بقیه اند.
حالا بحث من، بحثِ خاصیت مرد بودن و زن بودن نیست.
اما دارم شبیه پدرم میشوم.
میترسم.
-برایدختری که تازگی به اینجا پیوسته.
اقا اومدم صف نونوایی
دوتا دختر دیدم رفیق بودن ، بعد سرخوش نشسته بودن روی پله های ورودی یه کبابی که دقیقا اونور خیابون بود.
یه چیپسم گرفته بودن.
لب خیابون عشق کردن
اومدم صف نونوایی، بعد شاطره زنشو آورده.
یعنی من عاشق لطافت و انرژی زنانگیش شدم.
خیلی خانومانه میاد نون رو قشنگ میزاره جلو مشتری، بعد دیگه آخراش کلا خانوم بودیم یه نون آورده میگه سرپا منتظر واینستید بیاید نون گرم بخوریم.
و آره خلاصه تو این سوز، چهارتایی نون گرم خوردیم و خندیدیم.