11ماه میگذرد از روزی که تنهایی انسان برایم معنادار شده. در این چند ماه و هفته از خودم فرار میکردم، به چه؟ به غم و شیرینیِ درد.
تنها چیزی که از انسان به انسان میرسد، همین چند دردِ ناقابلیست که آدم را از پای در میآورد یا پای برجا میکند. که به درجه مقدس بودنش برمیگردد؛ حال که ما هیچ نیستیمو این قلقلک ها جز بازیِ کودکانه ای بیش نیست و این صداها جز صدای کوبیدن پای یک کودک نیست؛ این ها کوچک شماردن نیستند، بلکه ظرفیت کاسه ایِ ماست. بگذریم که راه درازست و حرف بسیار اما چه حیف از این زمانِ کوتاه.