☫
گاهی، بودن در نبودن معنا میگیرد!
گاهی بهنظر میرسد جا زدهای، که تمام قرارها را زیر پا گذاشته ای، رفتهای و جا گذاشته ای...
اما اینطورها هم نیست؛ تو سوختن را ترجیح داده ای به بودنی که معنای نبودن دارد؛
یا بهتر بگویم، نبودنی که معنای بودن را دارد.
گاهی میروی، نه برای تمام کردن، بلکه برای تمام نشدن، تا که بتوانی وجود داشته باشی، این، ترجیح خود بر دیگری نیست؛ بلکه اصراریست بر استمرارِ دوست داشتن.
این «گاه» هایی که میگویم، از تمامِ آرزوهای وصال یا بیمهای فراق غمانگیزترند؛
لذا که خود، بودن یا نبودن را انتخاب میکنی؛
نه به معنای خالصِ آن؛ حتما چیزهایی تو را وادار به انتخاب میکند ، شاید صلاح، شاید موقعیت،شاید روند، یا شاید هم کمبودنِ چیزی از جنس دوست داشتن و دوست داشتهشدن.
در کلّیت گاهی صلاح در نبودن است، تا بتوان چیزهایی مقدس را در دل نگاه داشت و از همان میانه، به گونه ای آن را پایان داد و شیوهای تازه برای دوست داشتنِ همان را، با تمامِ ریاضت و سختیاش، ادامه داد.
یا هم ماند و سوخت و تمام شد! که پایانش تمامیت همه چیز هست، طرفین و دوستداشتن.
و تلخی میماند و تلخی و تلخی.
نه که در رفتن تلخی نباشد، اما نوعی شیرینی دیگر جایش را میگیرد، شبیه به درمان یک بیماری لاعلاج میماند؛ درحالی که میدانی روندِ درمانی در حین رنج تنها پیشگیری است نه به معنایِ خالصِ درمان: که فقط در توست، اما اجازه نمیدهی نابودت کند، از طرفی دیگر باز هم در حین رنج، انتخابِ نبودِ این روند، یعنی اجازهی پیشروی و دادنِ افسار بدست آنچه که تورا به نابودی میکشاند؛ که هم دردت تمام میشود، هم خودت.
دردِ دوست داشتن هم همین هست، تو انتخاب میکنی در مسیر روندِ درمان این درد لاعلاج قرار بگیری یا افسار را به دستش بدهی.
که اگر درمان - یا همان پیشگیری- را انتخاب کنی میتوانی دوست داشتن را داشته باشی هرچند با رنج، و صِرفا لبه پرتگاه میمانی و نمیافتی ؛ و لاغیر سقوط میشود پایان؛
پایانی تلخ با اندوهی از تمامشدنِ تمامِ دوستداشتنها؛
☫
وقتی به تو فکر میکنم دوست دارم هوا را گیر بیاورم، آن را تکه تکه کرده و در نایم فرو کنم.
و وقتی آن چیز ها از چشم هایم میآیند، بعد چند دقیقه چشم هایم طوری میسوزند که انگار کسی پلکهایم را برگردانده و لیمویی در آن رنده کرده.
رفته رفته متوجه دور و برم میشوم. چیزهای پوچ . کسی میگوید: «به یک چیز خوب فکر کن یک چیز که خوشحالت میکند.»
یک چیز خوب. یک چیز شاد. فکرم را به گردش میاندازم. میگذارم در ذهنم تداعی شود:
یکبعد از ظهر جمعه؛ علفزاری وسیع که درختان توتِ شکوفه بر تن، این جا آن جا پراکنده هستند. من و کسی پاهایمان تا مچ در علف کنار هم ایستادهایم و چشمان هردومان رو به آسمان در پی بادبادکها خیره مانده است هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمیشود، نه اینکه حرفی برای گفتن نداریم، بلکه از این حیث که اصلا احتیاجی به آن نیست. نسیمی علفها را به حرکت در میآورند، بادبادکها چرخ میخورند، پایین میآیند و پس از آن آرام میگیرند. سایههای ناهمسانِ ما روی علفهای لرزان به رقص در میآیند. از جایی در آن سوی دیوار آجری کوتاه در انتهای علفزار صدای صحبت و قهقه و صدای شر شر فواره آب به گوش میرسد کسی از آن سوی دیوار ما را صدا میزند
میگوید
وقت چای است.