هدایت شده از متعلقات
همیشه از خود میپرسم کسانی که در شهرهای بدون حرم زندگی میکنند، زندگیشان چگونه است؟
از نظر من، شهرهایی که حرم دارند با مابقی شهرها به کلی متفاوتاند.
طلوع و غروبشان، مناسباتشان، حتی نوع اکسیژنشان هم توفیر میکند.
در مجاورت حرم که باشی، زندگی که سخت شد، شال و کلاه میکنی و از قفس منزل بیرون میزنی.
از اقبال خوبت، مسیر اکثر اتوبوسها به حرم منتهی میشود؛ پس احتیاجی به توقف و جستوجوی چندانی نخواهد بود.
حدود نیم ساعت بعد، خود را جلوی ضریح میبینی؛ همانقدر باشکوه و تسلی دهنده.
خلق شده که تو را برای لحظاتی از بند دنیا برهاند و با عرشیان همنشین کند.
گویی صدها سال پیش معمارانی متولد شدهاند برای ساختن حرمی که تو را برای همین ساعت در همین لحظه پناهگاه باشد.
که بروی دو رکعت نمازی، نه، زیارتنامهای، نه، بنشینی، فقط بنشینی و ریههایت را در هوایی که ملائکه به برکت وجودی این حرم معطر میکنند پر کنی.
میدانی، من حتی میگویم همینکه بدانی در انتهای خیابانی در این شهر، گنبدی نمایان است که میتوانی جلویش بأیستی، دست راست بر روی سینه: «السلام علیک یا اهل بیت النبوه» را بر زبان جاری کنی اوج خوشبختی است.
همهی اینها را گفتم که بگویم، دو شبانه روز به دلیل موکب در طریق المهدی، مجاور مسجد مقدس جمکران بودم؛ حالا اما، همه چیز تمام شده.
تمام آن موکبها و تدارکات، تمام آن شور و شعف.
من ماندم و انبوهی از خاطرات شیرین؛ درون اتاقی مملو از دلتنگی از نفس کشیدن در هوای صحن مسجد مقدس جمکران؛ و چه زود عادت میکند آدمی به منبع آرامش فطری خود.
نظر من را بخواهید، انسان، این موجود غریب، نیاز پیدا میکند گاه گاهی، حرمی باشد؛ که شب در آن بیتوته کند کأنه در شکم مادر؛ بلکم تصفیه روحی شود تا بتواند مجددا به زندگی رباتی خود ادامه دهد.
همیشه از خود میپرسم کسانی که در شهرهای بدون حرم زندگی میکنند، زندگیشان چگونه است؟ از نظر من، شهره
این سوال نصیب هر کسی نمیشه!
حتی همین سوال کوچک، نور و توفیق خداست.
من همش غر زدم، تو نپرسیدی این چرا همش غر میزنه؟
من همش پر پر زدم هی از هرچی ایراد گرفتم، تو نپرسیدی این چرا بیقراره؟
من همش قهر و آشتی میکردم،تو نپرسیدی این چرا انقد مودیه؟
من یهو اروم شدم، تو نپرسیدی این چش شده؟
من رفتم، تو نپرسیدی این کجاست؟...