میخواستم بگویم کاش یه جا بود واسه فرار منو تو. اما دیدم تمایلی نیست، انگار کافی بود کسی بیاید و بگوید رها کن، نه تورا، بلکه خودم را از خودم؛ انگار آنقدر ها هم که فکر میکردم آغوشِ محکمی هم نیاز نیست، کافیست کسی قلبت را لمس کند و با چشم هایش به تو بفهماند دنیا گذری بیش نیست و همه میرویم. انگار کافی بود کسی بیاید، بفهمد، و برود .
اشتباه تو همین جا بودی.آمدی، نفهمیدی و رفتی.
آمدی و کلمات را تف کردی توی صورتم و رفتی.
آمدی ولی منتظر بودی که بگویم بروی.
نیمه شب است دیگر و آدمیزاده!
دلش از دنیا میگیرد و جای تمام آدم های دنیا غمگین میشود. حالا اگر واقعا هم این روند باشد امشب شبِ عجیبیست . بدنم تمایلی به غمگین بودن ندارند. درست است که هنوز آن جملات توی گوشم وز وز میکنند چون من متنفر بودم از اینکه فکر میکردند قوی هستم و میتوانم با تمام ناملایمات دنیا بجنگم و کنار بیایم. اما انگار کافی بود کسی بفهمد و بگوید که تو آنقدر ها هم قوی نیستی. و اجازه داد زمین خوردنم را ببینم. گاهی وقت ها هم زمان چیزی را درست نمیکند. حتما نباید مدتی بگذرد تا درد هات آرام گیرد . گاهی وقت ها باید اجازه دهی رنج بیاید و خاکسترت کند، که بیاید و فریادت را بلند کند، که بترساند و بعد به خودت بیایی؛ آرام از جایت بلند شوی، سرت را بالا بگیری و ادامه دهی. با تمامِ آن رنج ها و درد ها. اشکالی ندارد که آسیب دیدی. اشکالی ندارد که تنها بودی. اشکالی ندارد که دلت آغوشی محکم میخواست اما کسی نبود. اشکالی ندارد حمایت نشدی. هیچکدام اینها اشکالی ندارد. بالاخره کسی می آید، نسیمی می وزد، بهار میشود و خدا با نشانه ای درِ خانه ات را میزند. کافیست رها کنی؛ خودت را از خودت.
-ف