خسته، اما راسخ؛
همچون کوهی پشتِ مه،
همچون خاورمیانهی زخمخورده،
همچون لبخندِ کودک فلسطینی، یا دخترکِ زیرِ آوارِ تهرانی.
خسته اما استوار؛
خسته اما امیدوار، امیدوار،امیدوار.
و خسته ای پر از تناقض، در کنار تمامِ نفهمیدن ها.
ساسکه`ی عزیزم.
کاش آنقدر کوچک بودم که میتوانستم در جیبِ نزدیک به قلبت جایی پیدا کنم.
میدانم در حالت عادی ام کوچکم، اما قلبی وسیع دارم ، میتوانم تمامش را به تو بدهم ،تمام قلبمرا؛ برای درد هایت.
می توانم شش هایمرا به تو بدهم؛ برای نفس تنگیهایت.
می توانم چشمهای کمسویم را به تو بدهم؛ برای اشک هایت.
و اگر می خواهی بد و بیراه بگویی ، دهانم را.
این ها چیزهای کم ارزشی هستند برای تو، چون قلبم پر از درد های من است ، چشمهایم کم سویند، و در دهانم ردِ کلماتِ نافهمی هستند که میروند و میآیند.
تو لایق چیزهای باارزشی همچون خودت هستی.
اما بدان، تمام من همین است، و درکنار تو قطعا ارزشخواهم پیدا کرد، همچون این روزهایم که تماماََ در ذهنمهستی، روشنم میکنی، و امید زندگی نجوا میکنی.
این ماهیِ خسته از آب همیشه تو را دوست خواهد داشت، و در بهشت انتظارت را خواهد کشید.
به امید شادی برای چشمهای شیرین و قلبِ کوچکت.
پونیو.