ساسکه`ی عزیزم.
کاش آنقدر کوچک بودم که میتوانستم در جیبِ نزدیک به قلبت جایی پیدا کنم.
میدانم در حالت عادی ام کوچکم، اما قلبی وسیع دارم ، میتوانم تمامش را به تو بدهم ،تمام قلبمرا؛ برای درد هایت.
می توانم شش هایمرا به تو بدهم؛ برای نفس تنگیهایت.
می توانم چشمهای کمسویم را به تو بدهم؛ برای اشک هایت.
و اگر می خواهی بد و بیراه بگویی ، دهانم را.
این ها چیزهای کم ارزشی هستند برای تو، چون قلبم پر از درد های من است ، چشمهایم کم سویند، و در دهانم ردِ کلماتِ نافهمی هستند که میروند و میآیند.
تو لایق چیزهای باارزشی همچون خودت هستی.
اما بدان، تمام من همین است، و درکنار تو قطعا ارزشخواهم پیدا کرد، همچون این روزهایم که تماماََ در ذهنمهستی، روشنم میکنی، و امید زندگی نجوا میکنی.
این ماهیِ خسته از آب همیشه تو را دوست خواهد داشت، و در بهشت انتظارت را خواهد کشید.
به امید شادی برای چشمهای شیرین و قلبِ کوچکت.
پونیو.
همین چند دقیقه پیش که به میدان رسیدم پاهایمقفل کرد، هیچ انرژی و اراده ای برای حرکت و راه رفتن نیست.
پس خودم را کنار باجه تلفنی که تابحال چشمم نخورده بود رساندم، و سرم را تکیه دادم .
باد خنکی میوزند و همین جای شکر دارد.
حالا منتظر چیزی شبیه به انرژی یا اراده که معلوم نیست چقدر طول بکشد هستم ، تا مرا به مقصد برساند و امیدوارم زودتر دست به کار شود؛ هرچند ، چندان اهمیتی ندارد.