همین چند دقیقه پیش که به میدان رسیدم پاهایمقفل کرد، هیچ انرژی و اراده ای برای حرکت و راه رفتن نیست.
پس خودم را کنار باجه تلفنی که تابحال چشمم نخورده بود رساندم، و سرم را تکیه دادم .
باد خنکی میوزند و همین جای شکر دارد.
حالا منتظر چیزی شبیه به انرژی یا اراده که معلوم نیست چقدر طول بکشد هستم ، تا مرا به مقصد برساند و امیدوارم زودتر دست به کار شود؛ هرچند ، چندان اهمیتی ندارد.
همین الان یه موشک که شبیه به ستاره دنباله دار و دور بود رو دیدم، چشم هام رو بستم و برای سلامتیش دعا کردم.
به قول اوسامو «جنگ، عجب چیز غم انگیزی».
هدایت شده از تبادرات هرز.
انقدر خسته و کلافه بودم که حالم از همه حرف ها و جملات بهم می خورد.
دنبال یکی از صاحب های مغازه بودم، دیدم دورش شلوغ است، سرمرا برگرداندم تا از آن فضای نفرت انگیز دور شوم، صدایی آشنا آمد.
نه! اصلا حوصله این یکی را نداشتم، نخواستمدل دخترک را بکشانم، به سویش رفتم و گفتم کاری داری بگو زودتر ، گفت چیزی شده؟ کنترلم را از دست دادم و بلند داد زدم. گفتم به خاطر همین سوال من را کشاندی اینجا؟
خواستم بروم دیدم گندزده ام به همه چی.
نشستم کنارش تا حرف هایش را بشنوم و کمی آرامشوم.
نمیدانم چقدر طول کشید و قسمتی شد که چشمم به او خورد؛ پسرکی کنارم بود ، زیبا نبود اما صورتی نمکی و دلنشین داشت.
درست یادمنمیآید ، چهره اش مانند یکی از پسرهای دایی مادرم بود، شاید هم فقط شباهت داشت .
صورتی لاغر به رنگ گندمی ، لب هایی گوشتی، چشم های بادامی، ابرو هایی نسبتا نازک و کم پشت و دماغی به اندازه برای آن صورت بی نقص .
دست هایش را که دیدم دچار حساسیت شده بود، از آنجا که کلافه بودم با نگرانی گفتم دیگر کار نکن ؛
توی دلم غصه خوردم، چون بعضی پسران خیلی زحمت کش هستند، تحصیل میکنند در حالی که خرج یک خانواده را میدهند؛ با دوست هایشان خوشگذرانی میکنند در حالی که دغدغه شان نانِ شب است.
خلاصه میدانستم شاید حرفم تاثیری نداشته باشد، با این حال از سر دلسوزی و کاملا غریزی آن جمله از دهانم خارج شد.
دوباره دیدم دارم گند میزنم .
نزدیک تر نشستم و دست های زمخت و پوست پوست اش را توی دست های نازک نارنجی ام گرفتم، فکر کنم آن لحظه گُر گرفتم. دست های کوچکم را دور دست های نسبتا بزرگش گرفتم و ابراز نگرانی کردم.
دست هایش مدام با دست هایم لمس می شد و کاملا پوستم احساسِ آزردگی میکرد ، در دست های پسرک هیچ لطافتی نبود ، و انگارداشت به دست هایم آسیب میزد .
با اینکه چیزی عجیب در درونم به رعشه در آمده بود، اما در عین حال احساس نا امنی نمیکردم.
دست های پسرک روی گونه هایم آمدند و محکم کشیدتشان، صورتم را از مابین انگشتانِ زمختش بیرون کشیدم که ناگهان دستش طرف قفسه سینه ام رفت.
از ترس و ناامنی چشم های تار شد.
جهان قیرگون شد و انگار تمام توانم را هیولای سیاهی خورده بود.
نمیدانستم چه واکنشی نشان بدهم .
یعنی من لمس شدم و تمام شد؟
همه این تفکرات و احساسات در ثانیه بود .
یکهو از رخت خوابم کنده شدم. نفسم بالا نمی آمد ، ثانیه های اول فقط به دنبال نفس بودم ،انقدر بلند بلند نفس می کشیدم که از صدای نفس های خودم می ترسیدم؛
به بالشی که زیر سرم بود و از شدت فشار سَرَم به بالای سرم لیز خورده بود چنگ زدم...
رگهای چشم هایم نزدیک به پاره شدن بود و چشم هایم کاملا سرخ سرخ بودند.
کمی بعد که به خودم آمدم دیگر خوابم نمی آمد .
به دست هایمنگاه کردم و صورتم را لمس کردم.
لباس تنم به اندازه کافی مرا پوشانده است.
آسمان آبیِلاجوردی است .
صبح شده است و هوا کم کم روشن میشود.
روی رخت خوابم بدنِ کرخت شده امرا رها کرده ام. چشم هایم می سوزد.
حالا دیگر صبح شده ، و جنگ برای خوابیدن یا جنگ برای رهایی از کابوس های شبیه تر از واقعیت تمام شده.
راست میگفتی ،من جنگجوی خوبی هستم.
تا شب وقت بسیار است.
#سه
-ازتبادراتهرزِیکذهنمشوش.