هدایت شده از تبادرات هرز.
الان که فکر میکنم من نه تنها الان چیزی ندارم، بلکه قبلا هم .
مدرسه که می رفتم از جایی به بعد نمرات خوبی نداشتم، همه میگفتند استعداد خوبی داری، اما بحث استعداد نبود، انرژی و انگیزه بود .الان چقدر دلم میخواهد برگه امتحانی ۱۹ و ۲۰ در دست داشته باشم. معدل بالا داشته باشم. انرژی کافی داشته باشم .من حتی الان دوست هایم را هم ندارم. ولی بیشتر که فکر میکنم میبینم نمرات خوبی نداشتم اما زندگی خوبی داشتم. چند آدمِ مسخره فارغ از دنیا(نه چندان فارغ، اما شاید در لحظات کنار هم) می گفتیم و میخندیدیم و کسانی دهان بودند و می خندانند و کسانی گوش بودند و قهقهه می زدند، بساط آغوش و رفاقت و کلاس پیچاندن و از زیر فلان درس و فلان دبیر فرار کردن و کلی چیز های دیگر. نمیدانم.زندگی آنقدر پیچیده است که نمیدانم کی دقیقا زندگی کردم. شاید زندگی همین غم هاست، بیشتر که فکر میکنمآندورهمی ها همفراری بود روشن،از دست تمام افکار و رنج های چسبیده به تن. باز هم که فکر میکنم یادِ خداحافظی های سر کوچه می افتم، که از دوستانمان جدا میشدیم . دقیق یادم می آید هیچ رمقی برای رفتن به خانه نداشتم. متوجه گرسنگی ام میشدم و ضعف میآوردم، دوباره غم ها مرا به آغوش می گرفتند. به خانه که می رسیدم بساط خواب بود و انتظارِ دوباره برای فرار. از چاله به چاه؛ از غمِ درونم به مدرسه نفرت انگیز و آن معدل های نفرت انگیز تر و استرس ها و شب بیداری های آخر سال.
از غم به غم. که با هم میشدند کوه و این کوه را هر روز از مسیر خانه تا مدرسه حمل میکردم و حتی کسی گمان هم نمیکرد با آن لبخندِ مضحک ،کوهی به دوش داشته باشم. استثنائات هم بود ، اما نه چشمگیر . در حد خوشحالی های چند ساعته و باز هم بعد آن فکر و فکر و فکر. فکر کلمه خوبی نیست، باید بگویم رسوخ. رسوخ به جایی که همه در کمین من اند. از من اند ولی من نیستم، حداقل نمیخواهم «من»، آن باشم. الان هم بساط هماناست، اما در مکان و موقعیت جغرافیاییِ متفاوت. خبری از معدل و نمرات مدرسه نیست، اما همان چاله به چاه است. از من به خیابان، به کلاس های جور واجور ، به اتوبوس، به نیمکتِ آن ایستگاهِ اتوبوسی که مرا به گریه می اندازد.
از من به جهنم.
#چهار
-ازتبادراتهرزیکذهنمشوش.
امروز از شدت استرس نمیتونستم از سایت پول پرداخت کنم، پس شماره کارت طرف رو گرفتم تا باشه واسه بعد ، ممنون از اعتمادشون.
امروز ساعت ۲ بامداد، ۴ صبح، ۹ صبح، ۱۲ ونیم ظهر، ۱ ونیم بعد از ظهر و همچنان ۴ عصر ، غروب و ۹ شب منتظر نجات دهنده بودم. هیچی نشد. تنهایی اومدم خونه.