نمیگویمت که برو
و هیچگاه
نمیگویمت که بمان
تو یاقوت قلب ها نیستی.
تو سرخی؛
اما سرخیِ چشم ها
تو نوری؛
نه نورِ شمس
تو تابندهی تاریکی از جنس قمر
و دستی!
نه دستیاریگر
که دستِ این کلماتِ رنجور
نمیگویمت برو
یا که بمان
اجباری نیست
این امر و نهی ها
که فقط یک چیز هست
که بیشتر از تو دوست دارم
اینکهدوستت دارم.
و این دلدادگی ابدیست
میخواهی برو ، میخواهی بمان
دستت آزاد .
-ف.
درسته نمیتونیم باغ و روستا که واقعا جونم در میره واسشون بریم.
اما دیدنش از نزدیک هم زیباست...
همینطوری که داریم مسیر رو طی میکنیم، مزارع سبز ذرت رو نگاه میکنم، زمینهای خاکیِ خالی، خونه های گِلی، درختای سر به فلک کشیده، از همه زیباتر گل های آفتابگردون لب خیابون و زردیِ چشم نوازِ گلبرگ هاشون...
به آسمون گسترده شده، کوه هایی که به قول داداشم انگار خدا نقاشیشون کرده.
و به سرابِ آخر جاده...
جایی که ازش فراریم شهره؛
شهر جاییِ که بهش تعلقی ندارم.
کاش جای تمام آدم ها با درخت ها زندگی میکردم.