نمیگویمت که برو
و هیچگاه
نمیگویمت که بمان
تو یاقوت قلب ها نیستی.
تو سرخی؛
اما سرخیِ چشم ها
تو نوری؛
نه نورِ شمس
تو تابندهی تاریکی از جنس قمر
و دستی!
نه دستیاریگر
که دستِ این کلماتِ رنجور
نمیگویمت برو
یا که بمان
اجباری نیست
این امر و نهی ها
که فقط یک چیز هست
که بیشتر از تو دوست دارم
اینکهدوستت دارم.
و این دلدادگی ابدیست
میخواهی برو ، میخواهی بمان
دستت آزاد .
-ف.
درسته نمیتونیم باغ و روستا که واقعا جونم در میره واسشون بریم.
اما دیدنش از نزدیک هم زیباست...
همینطوری که داریم مسیر رو طی میکنیم، مزارع سبز ذرت رو نگاه میکنم، زمینهای خاکیِ خالی، خونه های گِلی، درختای سر به فلک کشیده، از همه زیباتر گل های آفتابگردون لب خیابون و زردیِ چشم نوازِ گلبرگ هاشون...
به آسمون گسترده شده، کوه هایی که به قول داداشم انگار خدا نقاشیشون کرده.
و به سرابِ آخر جاده...
جایی که ازش فراریم شهره؛
شهر جاییِ که بهش تعلقی ندارم.
کاش جای تمام آدم ها با درخت ها زندگی میکردم.
#نامه #نامه_چهارم به وقت ۴ خرداد ۱۴۰۴. سلام نور قلبم، سلام هنوز عزیز ماندهی دلم. انگار هنوز هم به
#نامه
#نامه_سیزدهم
۱۱ مرداد۱۴۰۴|ساعت 15:49 عصر به وقت عراق.
اینجا، همهچیز مرا یاد تو میاندازد
ماشین ها و آدم ها، نخل ها و خرماها، گرما و نور، قهوه های عربی و نانهای محلی...
اینجا همه چیز یادآور توست، عطر تو، گرمای تو، و خودِ تو.
اینجا ، در این کشور غریب همردی از تو پیدا میشود.
مرا ببخش عزیزم، ببخش که جز این کلمات ناچیز چیزی ندارم، و جز تمنا چیزی عایدت نمیشود...
اما ترک امنکن، بمان؛ همان گونه که حالا هستی.. همان گونه که هنوز میتوانمعطرت را حس کنم ، همان گونه که در جهانی دیگر میتوانمدست هایم را قفل کنمدر دست هایت، همان گونه که میتوانم نگاه های سنگینت را روی اجزای صورتماحساس کنم..
بمان، همان گونه که همیشه بودی ، با اینکه من ترکت گفتم ، با اینکه نمیخواستم به گریه ات بندازم، حتی با اینکه دیگر آنلحظه دلمبا ایندنیای ناچیز نبود.
اما زنده ماندم، و حال تاوان نبودن هایت را سنگین میدهم.
زنده ام و رنج را که آخرین نقطه اتصالمان است به دوش میکشم.
زنده ام، نه برای خودم که برای آبی ها و سبز ها و قرمز ها و رنگها...
برای تو.
زنده ام که، میبینی.
می دانم، اما تو بمان...