eitaa logo
‌☫
80 دنبال‌کننده
298 عکس
24 ویدیو
0 فایل
فاقد محتوای فاخر؛ ‌ @salin_shop 🌟 @empty_music @empty_book ________ https://daigo.ir/secret/61232205127
مشاهده در ایتا
دانلود
‌☫
نمی‌گویمت که برو و هیچ‌گاه نمی‌گویمت که بمان تو یاقوت قلب ها نیستی. تو سرخی؛ اما سرخیِ چشم ها تو نوری؛ نه نورِ شمس تو تابنده‌ی تاریکی از جنس قمر و دستی! نه دست‌یاریگر که دستِ این کلماتِ رنجور نمی‌گویمت برو یا که بمان اجباری نیست این امر و نهی ها که فقط یک چیز هست که بیشتر از تو دوست دارم اینکه‌دوستت دارم. و این دلدادگی ابدیست میخواهی برو ، میخواهی بمان دستت آزاد . -ف.
درسته نمیتونیم باغ و روستا که واقعا جونم در میره واسشون بریم. اما دیدنش از نزدیک هم زیباست... همینطوری که داریم مسیر رو طی میکنیم، مزارع سبز ذرت رو نگاه می‌کنم، زمین‌های خاکیِ خالی، خونه های گِلی، درختای سر به فلک کشیده، از همه زیباتر گل های آفتابگردون لب خیابون و زردیِ چشم نوازِ گلبرگ هاشون... به آسمون گسترده شده، کوه هایی که به قول داداشم انگار خدا نقاشیشون کرده. و به سرابِ آخر جاده... جایی که ازش فراریم شهره؛ شهر جاییِ که بهش تعلقی ندارم. کاش جای تمام آدم ها با درخت ها زندگی می‌کردم.
نترس، آبی مهربونه.
پناه داشتن خیلی مهمه، خیلی.
‌☫
#نامه #نامه_چهارم به وقت ۴ خرداد ۱۴۰۴. سلام نور قلبم، سلام هنوز‌ عزیز مانده‌ی دلم. انگار هنوز هم به
۱۱ مرداد۱۴۰۴|ساعت 15:49 عصر به وقت عراق. اینجا، همه‌چیز مرا یاد تو می‌اندازد ماشین ها و آدم ها، نخل ها و خرماها، گرما و نور، قهوه های عربی و نان‌های محلی... اینجا همه چیز یادآور توست، عطر تو، گرمای تو، و خودِ تو. اینجا ، در این کشور غریب هم‌ردی از تو پیدا می‌شود. مرا ببخش عزیزم، ببخش که جز این کلمات ناچیز چیزی ندارم، و جز تمنا چیزی عایدت نمی‌شود‌... اما تر‌ک ام‌نکن، بمان؛ همان گونه که حالا هستی.. همان گونه که هنوز می‌توانم‌عطرت را حس کنم ، همان گونه که در جهانی دیگر می‌توانم‌دست هایم را قفل کنم‌در دست هایت، همان گونه که می‌توانم نگاه های سنگینت را روی اجزای صورتم‌احساس کنم.. بمان، همان گونه که همیشه بودی ، با اینکه من ترکت گفتم ، با اینکه نمی‌خواستم به گریه ات بندازم، حتی با اینکه دیگر آن‌لحظه دلم‌با این‌دنیای ناچیز نبود. اما زنده ماندم، و حال تاوان نبودن هایت را سنگین می‌دهم. زنده ام و رنج را که آخرین نقطه اتصالمان است به دوش می‌کشم. زنده ام، نه برای خودم که برای آبی ها و سبز ها و قرمز‌ ها و رنگ‌ها... برای تو. زنده ام که، میبینی. می دانم، اما تو بمان...
Blue baby.
‌☫
به باز آمدنت چنان مشتاقم   که طفلی به صبحِ عید پرنده ای به پرواز و  من به تو وچنان به تو مشغولم که زمان از کنار من می گذرد و جهان، بدون اینکه حتی توجهی داشته باشم. در فصل های آتشین هم می‌توان عاشق بود. به نورهای عاشق حسد می‌ورزم که به اذن تو می‌تابند و به ستاره ها که بر چهره‌ی ماهتابی ات بوسه می‌زنند و آفتابگردان که به اشاره تو می‌شکفد. در فصل های آتشین هم می‌توان عاشق بود اگر از راه رسی اگر آیی! اگر از آفتاب درآیی و بر شکوفه ها سر بزنی وگرنه روز خلاء است؛ و تابوتی‌ست سنگین بر دوشِ ابر که ما را به هیچ می‌سپارد؛ و عشق، آهوی سبک‌پایی‌ست، که سر بر شانه های جنگل می‌گذارد بیا. با اندامی از آتش بیا و جلوه ای از آذرخش هیهات! من کجا باز ببینمت ای ماه‌ِ روشن که بی‌تو تا شبگیر پیر می‌شوم اگر باز‌آیی ستاره‌ها همه عاشق می‌شود و جوانی از راه می‌رسد.       •الهام از آقای علی باباچاهی• -ف. [۱۸مرداد ۱۴۰۴]
‌☫
#نامه #نامه_سیزدهم ۱۱ مرداد۱۴۰۴|ساعت 15:49 عصر به وقت عراق. اینجا، همه‌چیز مرا یاد تو می‌اندازد م
۱۴مرداد۱۴۰۴| ساعت 11:07 صبح به وقت نجف-عراق. حالا همان جایی نشستم که سال پیش با تو از اینجا صحبت میکردیم ، با تو و درباره تو، خودم و حال خوب بینمان... از تو و طرح لبخندت، از عاشقانه های کتاب پریدخت و عشق ناب محمود و پریدخت. آنها همه بهانه بودند ، ناب تویی، کتاب تویی، خانه تویی...به قول محمود 《و اَنت حلُُ بهذاَ البلد》؛ که تو سا‌کن این خانه ای:)... حالا‌آن کتاب خوانده شده، یکسال گذشته، من هم مثل آن کتاب روی میز جا مانده ام و احساساتم در ورق ورق کتاب دفن شده اند و به گفته پریدخت ما که دلمان نخ کش و چروکیده هست، حالا من میگویم که ما تمام شدیم تصدقت گردم. خلاصه‌که قاعده به راه نیست. می‌گویند خدا با صابران است، ما هم صبر می کنیم که تمام ما همین کاسه صبرمان است. بوسه به پیوست است. تقدیمِ تو، از جان عزیز تر.