هدایت شده از تبادرات هرز.
با بی میلی نشستم رو صندلی.
قلبم خیلی میسوخت و قفسهسینهم داغ شده بود، نمیدونستم واقعا چمه.
نمیدونم چطور پام اینجا گیر کرده بود.
دکتر گفت من حدس میزنم تاکوتسوبو یا آنژین باشه.
ورقه های لول شده ی نیمه نصفه صاف که گوشه هاش همه تا خورده بود رو یکی یکی باز کرد و شروع کرد به بررسی!
نمیدونم یچیزایی درمورد رگ میگفت. سرخ رگ ، آئورت،...
من نمیفهمیدم دکتر چی میگفت، نمیتونستم جدی بگیرم.
اصلا نمیدونستم دکتر درباره چی حرف میزنه، حتی املای اینکلمات قلبمه سلنبه رو بلد نبودم، این هیچ، که حتی زبون من نمیچرخید به اینحرفا.
من میدونستم چمه، من میدونستم چرا اینطوریم، میدونستم با یه پلاستیک قرصِ فلانقد تومنی خوب نمیشم.
آخه چه مریضی، چهاصراری.
من فقط دلم گم شده، دلم تنگ شده،دلم زخم شده، نمیدونه چیکار کنه، نمیدونه چطور آرومبگیره.
آخه چه قرصی، چه دارویی!
من میدونم این قرصا زهر میشن از گلوم میرن پایین؛
فقط صبح به صبح و شب به شب منو یادِ تو میندازه!
میدونم اینطوری بیشتر اذیت میشم.
من وقتی احساس کنم مریضم، و ببینم کسی مراقبمنیست که بیشتر احساس دل تنگی میکنم.
من وقتی کلِ پاییز یا خونه باشم یا تنهایی ول بگردم این سر خیابان تا اون سر، تو اون غروبِ نارنجیِ آروم ، معلومه که جون از جونام کم میشه.
آخه آقای دکتر چه قرصی، چه دارویی، ما دلمون مثل دلای قناری و گنجیشک میمونه، نازکه و نارنجی!
این همه صبر، این همه طاقت، موندم دیگه تا کِی ،تا کجا؟
این عادتی که میگن کجاست؟
دِ نشد دیگه
میدونم آقای دکتر ،میدونم!
میدونم شما درست میگید.
اما اندوه که ریشه بده ، جسم متلاشی میشه.
ممنون از نسخه هاتون..
اما من دلم جای دیگه ای نخ کش شده..
#ده
-ازتبادراتهرزیکذهنمشوش.