دیشب خواب خوبی ندیدم. هوا روشن شده بود و با صدای هقهق خودم بیدار شدم.
در حالی که در همون خواب و بیدار سعی داشتم خوابم رو برای خودم تحلیل کنم، باز داشت خوابم میبرد و میدونستم هر چهقدر هم برای خودم مرورش کنم، قراره جزئیاتش یادم بره و وقتی کامل بیدار بشم یادم نیاد.
وقتی بیدار شدم و روز رو شروع کردم، هنوز خستگی تو بدنم بود. انگار اصلا نخوابیده باشم. انگار یکی منو زده باشه، انگار شوک وارد شده بهم.
یک ساعت بعد، سر یک چیز کوچک و بیاهمیت بحثم شد و اونقدر ادامه دادم که گریهم گرفت. مثل بچهها گریه کردم و در همون حال داشتم با خودم می گفتم چرا اینطور میکنم؟ چمه؟
همون لحظه که این سؤال رو از خودم پرسیدم، ذهنم رفت سراغ خوابی که دیدم و جزئیاتش یادم نمیاومد. ولی ذهنم یادش بود که خیلی موقع دیدنش ناراحت و اذیت شده بوده. انگار حالا هنوز داشتم اون فشار رو تخلیه میکردم. فشاری که برام کاملا روشن نبود چه چیزی در اون نقش داشته.
رفتم کارامو کردم و در تمام روز بار اون فروپاشی روانی رو به دوش کشیدم.
بیرون، مسیر ها رو طولانی کردم، و رو به روی ویترین ها به خودم خیره میشدم، آهنگ ها رو عقب و جلو میکردم، با وسواس زیاد روسریم رو درست میکردم، روی نیمکت های خالی مینشستم و به آدم های مختلف خیره میشدم.
اما هیچی نشد.
اومدم به خودم بگم اشکالی نداره، فردا روزِ نرم تری رو شروع میکنیم. اما خیلی وقت بود که شب ها نامهربون شروع و تموم میشدن...
ولش کن
میرم انار دون کنم.
هدایت شده از - 𝗸𝗵𝗮𝗸𝗲𝘀𝘁𝗮𝗿𝗶
عندما أفكر في الأمر
لا أملك طريقة للعودة إليك
انا اشاقت اليك اكثر.
«وقتی به این فکر میکنم
که دیگر هیچ راه بازگشتی
به سویِ تو ندارم
بیشتر دلتنگِ تو میشوم.»
#محمود_درویش
هدایت شده از بهمنبگولیلی.
در نامهای برایش نوشت:
«سکوت من از عصبانیت نیست، آنگاه که دلم بشکند، زبانم لال میشود و خودخوری میکنم. قدری با من مهربان باش؛ من یک دل دارم.»