☫
#نامه #نامه_پانزدهم ۲۹شهریور ۱۴۰۴ \ ۳ بعدازظهر. از اونجایی که نشد نوشته قبلیم رو ادامه بدم پس بیخ
#نامه
#نامه_شانزدهم
۳۰مهر-چهارصدوسه.
بعد از اینکه فهمیدم مو خاطرات را در خودشان ذخیره میکنند گریه ام گرفت.
طلاییِ موهایم رو بوسیدم،
شکستگیِ موهایم را به چشم هایم مالیدم و تا آخرین ذرات اکسیژنِ توی ششهایم، بو کردم و بو کردم.
حالا میفهمم نسبت من به این گیسوانِ طلاییگون، همانند نسبت عشق است به تو...
دراز میشوند و دور؛ اما هنوز ردِ بوسهها و آغوشها را همانند کتابی مقدس ثبت میکنند.
برای جانِ خستهی تو، که قوتِ جان من است.
گیــرم اصلن هـــمه ی دار و نـــدارم برود
بـــعــــد ، پاییـز بیایـــد کـه بـــــهارم برود
گیرم ازعشــق فقط سهــم دلم ایــن باشد
بـــا نگــاهی گــذرا صـــبر و قــــرارم برود
شایــــد از روزنــه ی کوچـک تــنهایی من
دیده باشد که چنین بی کسوکارم، برود!
'رسمعاشقکشیوشیوهیشهرآشوبی'ست
اینــکه تا خــواسته ام دل بــســپارم برود
کــاش با شعر بیایـد بـه سراغـــم یک شب
لحـــظه ای بــاشــد و بعــدش نگذارم برود
لذت عشق دراین است، مهــم نیست، اگــــر
_ آبــــروی همــــه ی ایـل و تبــــارم بـــرود
عــشق یعنــی که تــو یک عـمر کنارم باشــی
بــا تــو حــتی همـــه ی دار و نـــدارم بــرود