☫
#نامه #نامه_پانزدهم ۲۹شهریور ۱۴۰۴ \ ۳ بعدازظهر. از اونجایی که نشد نوشته قبلیم رو ادامه بدم پس بیخ
#نامه
#نامه_شانزدهم
۳۰مهر-چهارصدوسه.
بعد از اینکه فهمیدم مو خاطرات را در خودشان ذخیره میکنند گریه ام گرفت.
طلاییِ موهایم رو بوسیدم،
شکستگیِ موهایم را به چشم هایم مالیدم و تا آخرین ذرات اکسیژنِ توی ششهایم، بو کردم و بو کردم.
حالا میفهمم نسبت من به این گیسوانِ طلاییگون، همانند نسبت عشق است به تو...
دراز میشوند و دور؛ اما هنوز ردِ بوسهها و آغوشها را همانند کتابی مقدس ثبت میکنند.
برای جانِ خستهی تو، که قوتِ جان من است.
گیــرم اصلن هـــمه ی دار و نـــدارم برود
بـــعــــد ، پاییـز بیایـــد کـه بـــــهارم برود
گیرم ازعشــق فقط سهــم دلم ایــن باشد
بـــا نگــاهی گــذرا صـــبر و قــــرارم برود
شایــــد از روزنــه ی کوچـک تــنهایی من
دیده باشد که چنین بی کسوکارم، برود!
'رسمعاشقکشیوشیوهیشهرآشوبی'ست
اینــکه تا خــواسته ام دل بــســپارم برود
کــاش با شعر بیایـد بـه سراغـــم یک شب
لحـــظه ای بــاشــد و بعــدش نگذارم برود
لذت عشق دراین است، مهــم نیست، اگــــر
_ آبــــروی همــــه ی ایـل و تبــــارم بـــرود
عــشق یعنــی که تــو یک عـمر کنارم باشــی
بــا تــو حــتی همـــه ی دار و نـــدارم بــرود
میدانی ثناجان .
اگر من همدوستان کثیر و پایه ای مثل شما داشتم.
الان انقدر غمگین نبودم .
همیشه فکر میکردم اگر فاطمه(دختری که طبقه پایین ما زندگی میکند و پدرهایمان دوست هایی صمیمی هستند) دوست صمیمی من بود ، جوری که با شلوار گل گلی هایمان و موهایی که شبیه جنگلِ میمون هاست و یک لیوان چایی بدست کنار هم بودیم اوضاع بهتر نبود؟
اما میدانم که او دوست های صمیمی خودش را دارد.
یا اگر دوست صمیمیام در همین نزدیکی های خانه ما بود، باز هم همینقدر دور بودیم و از کسل بودن و کلافه بودن نق میزدم؟
میدانی دختر.
وقتی در پروفایلت، تو و دوست هایت را دیدم، که روسری هایتان را با یکدیگر ست کرده بودید کمی غبطه خوردم.
آه
میبینی سطح دغدغه ام را؟
گاهی وقت ها آدم ها انقدر بچه و دلنازک میشوند که شاید همین چیز های ناچیز همه چیز شوند.
انسان واقعا چیزِ عجیبی است.
چه شده که دقیقا کسی این اطراف نیست، هیچ مشکل را نمیدانم.
آیا من مشکل و عجیب به نظر میآیم؟
مادرم را نگاه میکنم.
صدای خنده هایش کل خانه را به لرزه در آورده.
دوست هایی دارد که سخت جانشان به یکدیگر وصل است.
هر روز تماس تلفنی و دورهمیهای عجیب و غریب.
پدرم اما کمی عجیب است.
میل به زندگی در او کم شده، بحث نخواستن نیست، اما مردها خیلی عجیب اند .
وقتی خسته اند نمیگویند، فقط اخلاقشان بد میشود.
نمیگویند که محبت نیاز دارند،فقط مانند کودکی میشوند که روی اعصاب بقیه اند.
حالا بحث من، بحثِ خاصیت مرد بودن و زن بودن نیست.
اما دارم شبیه پدرم میشوم.
میترسم.
-برایدختری که تازگی به اینجا پیوسته.