☫
وقتی به تو فکر میکنم دوست دارم هوا را گیر بیاورم، آن را تکه تکه کرده و در نایم فرو کنم.
و وقتی آن چیز ها از چشم هایم میآیند، بعد چند دقیقه چشم هایم طوری میسوزند که انگار کسی پلکهایم را برگردانده و لیمویی در آن رنده کرده.
رفته رفته متوجه دور و برم میشوم. چیزهای پوچ . کسی میگوید: «به یک چیز خوب فکر کن یک چیز که خوشحالت میکند.»
یک چیز خوب. یک چیز شاد. فکرم را به گردش میاندازم. میگذارم در ذهنم تداعی شود:
یکبعد از ظهر جمعه؛ علفزاری وسیع که درختان توتِ شکوفه بر تن، این جا آن جا پراکنده هستند. من و کسی پاهایمان تا مچ در علف کنار هم ایستادهایم و چشمان هردومان رو به آسمان در پی بادبادکها خیره مانده است هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمیشود، نه اینکه حرفی برای گفتن نداریم، بلکه از این حیث که اصلا احتیاجی به آن نیست. نسیمی علفها را به حرکت در میآورند، بادبادکها چرخ میخورند، پایین میآیند و پس از آن آرام میگیرند. سایههای ناهمسانِ ما روی علفهای لرزان به رقص در میآیند. از جایی در آن سوی دیوار آجری کوتاه در انتهای علفزار صدای صحبت و قهقه و صدای شر شر فواره آب به گوش میرسد کسی از آن سوی دیوار ما را صدا میزند
میگوید
وقت چای است.
☫
This picture is from this morning. Actually, I think the mothers are younger than us!
First, they got up early and made some cake and tea. Then they called each other to go to the park this morning to have breakfast together.
My mother told me, “Come on, girl, let’s go to the park with me,” and I decided to go with her. I brought the glasses and the flask of tea.
When we gathered and wanted to eat breakfast, someone said, “Hey, stop! It’s not good to start yet. First, we should take a photo of this simple breakfast.”
I laughed and said, “Okay!” and they all took photos with their phones.
Then one of the mothers said, “No, it’s not enough! Come on, put your finger like me!” (like in this picture).
So we took another photo, and after that, we finally ate breakfast.
The mothers read some poems and laughed.
And I just watched them.
And I just thought.
And said to myself: such good mothers, with young hearts .
That's it.