☫
حالا که بر خلاف سرشت انسانیام با تنهایی بسیار دوام آورده ام و خوب توانستم ادعای زنده بودن داشته باشم، به این فکر میکنم که نه! این درست نیست. این خلاف من است. چیزهایی در من دفن میشوند. خنده هایی دارند میمیرند و شادی هایی وداع میگویند. حالا، به شکلی غمانگیز، با غمگین بودنم کنار آمدهام ؛ دیگر شب ها و روزها تفاوت نمیکند. روز های خفه کننده تابستان یا شب های سرد زمستان! من در تمامیِ سال یخ زده ام. به راستی که چیستم و کیستم؟ و سر انجام این دار فانی چه خواهد شد؟ حالا که طاقتم طاق شده و صبر لبریز شده و دستم آنگونه که باید، به نوشتن نمیرود، منتظر شب خواهم ماند و تا صبح به عزای خود خواهم نشست.
و صبح را
طوری خواهم بود
که انگار کسانی در انتظار من اند.
-فپ( چه بسا تلخ، نوشتن نام به پای اثری به نام رنج)
[۱۵تیر۱۴۰۵]