☫
اومدم بخوابم ،خیالاتی شدم، ترس بَرَم داشت، خوابم پاک پرید.
درارو چفت و قفل کردم ، گفتم پاشم حالا که خونه کسی نیست یچیزی بنویسم، یچیزی بپزم ، یه حرکتی ،چیزی... خلاصه خونه خالی و بساط.
دیدم که نه جونِ هیچی نیست، هیچِ هیچ.
اون وسط قلت خوردنا واسم سوال شد چرا شمع؟چرا انقدر شیفته شمعم؟ چرا انتخابمه؟ و جواب خودش نمایان شد، که آقا شمع کلی مزیت داره، مثلا چی؟ مثلا اینکه بهت اجازه میده شب رو داشته باشی ، بهت فضا میده ، نه اونقدر نورانی میکنه نه اونقدر تاریکه! ؛ هنوز دقیقا نتونستم حسم رو بیان کنم، مثلا یه فضای شاعرانه بهت میده، بهت اجازه نوشتن در محدوده و پناهگاه خودت رو میده، بهت اجازه میده با خودت خلوت کنی. بهت حق انتخاب میده ، مثل یه مدیتیشن میمونه که این ویژگی توی طبیعتشه. بهت اجازه میده قربانی گوش بدی و بشی غرقِ فکرات و زندونی بشی تو یورش اونهمه حمله تو ذهنت یا بشینی آب شدن خودتو شمعو باهم ببینی. تهش اونی ام که حالش میزونِ میزونه میشینه کتابشو تو دل شب میخونه لذتشم میبره، دیگه طرف خیلی فانتزی باشه که بخواد نورِ آفتابو ول کنه یا نسیمِ دمِ عصرو ، که بخواد بی خوابی بزنه به اون چشمای افتاب مهتاب ندیده اش و زیبای خفته از خوابش بزنه که کتابشو بخونه با شمع؟ توهین نباشه ها اما بعید میدونم. شایدم این احتمالات مسخره ذهنِ خودمه؛ جمعاََ به ما که این چیزا نیومده!
شاید بعد ها، شاید هم خیلی قبل ها! خیلی قبل ؛ اونمتو ذهن و فکرهای کوچولومون که هنوز هیچی از دارِ دنیا حالیمون نبود خب!
آره خلاصه شمع خودش یه آدمه ، یه آدم که باهات حرف میزنه، خودشو فدات میکنه، واست دیدِ چشمات از خودش میزنه، تو سکوت همراهیت میکنه .
انتخابِ شمع هم همون ساده؛
عطری و فلان و بیسار، نه! ؛ ساده باشه مثل خودمون . بسوزه و بسازه همین.
حالا خیلی توجهنکنید دوستان، این نوشته و حرف ها از طرف کسیه که تو زندگیش هنوز جز اون شمع شیش تایی هایی که واسه شامِ غریبون میخریدنُ ، نه خریده و نه داشته. ما خیلی خسته تر ازین حرف هاییم که بریم خرید شمع. یا چشممون خورد راهمونو کج کنیم یا یکی واسمون بیاره و...
حالا باز یه نامهی یاری ، یه گالریِ عکس پر از خاطره ای، یه قوتِ قلبی چیزی یود یه حرفی...
به پنجره نگاه کن! ،دیگه ما به همون چراغ نارنجی ِ تو خیابون که نورش از پنجره ها خودشو پرت کرده تو اتاق راضی هستیم.
همین مارا بس، تمومشد.
آقا ما که تب میاریم ، یا میترسیم، یا مثلا شوکه میشیم ، در کل هیجان زیاد باعث میشه یه جوشِ نازک نارنجی به اسم تبخال بزنیم گوشه لبِ نازک نارنجیترمون.
یا سرما خوردگی باعثش میشه ، یا خستگیِ سفر ، یا یکی که بترسونتمون.
اما این بار داستان فرق میکرد، این تبخال که دیگه فقط ردش مونده گوشه لبم با همه اون تبخالهایی که زده بودم فرق میکرد؛
فرقش این بود این یه حال و هوای دیگه ای داشت؛
اون شب ۱۰ خوابیدم ، ۱۲ از خواب پریدم، دیگه خوابم نبرد که نبرد، اولین چیزی که به ذهنم زد چک کردن گوشی بود.
چیزیُ دیدم که باید میدیدم؟ یا چیزیُ دیدم که نباید میدیدم؟ یا شایدم یچیزی بود که نباید میدیدماما محتاجدیدنش بودم؛ اصلا نمیدونم ، ولش کن!
خلاصه که یه ساعتی گذشت و اصلا نفهمیدیم چی شد و چی نشد و چطور گذشت و چطور نگذشت!
آقا این مارو تا صبح نگه داشت؛ بازم نفهمیدیم چی شد و چی نشد که یلحظه گوشه لبم نبض زد و گز گز کرد.
تبخال زده بودم.
تا نیمساعت عین دیونه های شبگرد خندیدم، اصلا بابتش ناراحتی نداشتم، احساس شادمانی و زنده بودن میکردم .
احساسِ خوبی داشتم، کلا هر چیز مرتبط با اون ، هر نقطه وصل، هر نشانه ، هر نقطهی کوچیکِ نورانی من رو سر پا میکرد...
خلاصه یه هفته است ما با این نبضِ گوشهی لبمون سر میکنیم، یه هفته اس جلوی آینه خودمونو که نه ، این زخمِکوچیکو تماشا میکنیم ، اون شبِ طولانیو به یاد میاریم و از اون شوکِ بامزه خندمون میگیره.
تا باشه از اینتبخالها.
تموم.