eitaa logo
‌☫
84 دنبال‌کننده
305 عکس
24 ویدیو
0 فایل
فاقد محتوای فاخر؛ ‌ @salin_shop 🌟 @empty_music @empty_book ________ https://daigo.ir/secret/61232205127
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Salin_shop https://eitaa.com/Salin_shop شاپم رو اگه دوست داشید، داشته باشید.🌘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من؟ اکسیرِ یک حزن اصیل.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من؟ ادبیاتی موقر و موجه! به به چه الفاظ و چه چینش کلماتی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
میبینی فاز مضحکم رو؟.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سکوت.
از اینکه کسی مرا دوست داشته باشد، احساس گناه میکنم.
‌☫
من جنگجو نیستم، من آدمِ کوچکی هستم، یادت می‌آید؟من هم آدمم. آدم که قلب‌ش سنگ نمی‌شود، آدم که خودخواه نمی‌شود. آن شب را یادت هست؟ دیدی چقدر سخت بود زندگی؟ من مدت ها بود آنطور زندگی می‌کردم. تو هیچوقت قسمتِ تاریک مرا دوست نداشتی، داشتی؟ شاید هم داشتی؛ نمیدانم ، خیلی وقت هست که چیزی نمی‌دانم؛ آن شب خیلی عمیق بود، هوا حبس بود، و نمی‌توانستم کلمات را بالا بیاورم روی صورتت. می‌دانی که! با خودت نگفتی چه شد؟ چشم هایت چرا ترسیده بودند؟ میتوانستی به صورتم بزنی و شانه هایم را بگیری و محکم مرا تکان بدهی، به قفسه سینه ام می‌کوبیدی، و بلند بلند کلمات را تف می‌کردی روی صورتم و فریاد می‌کردی که چرا؟ اما ترجیح دادی سرت را فرو کنی توی دست هایت و با حضور من ، باز هم تنها گریه کنی. چقدر مضحک. شاید این کار ها را توی فیلم ها می‌کنند و دنیای واقعی همین‌قدر شبیه تو بی‌رحم اند. شاید فقط توی فیلم ها جنگ بپا می‌کنند و دوست داشتن را جار می‌زنند. میدانستم یک جای کار می‌لنگد. آن شب خیلی عجیب گذشت، اصلا نبودنت را حس نمیکردم، و این مرا می‌ترساند. آن شب خیلی گرسنه بودم و خیلی عجیب تا صبح خوابیدم. چه دروغ های خنده داری، با غذا که نمی‌شد قلبِ پوچم را که ردِ تو بود را پر کرد. اما کمی که گذشت، همه چیز مار شد به دور گردنم، می‌دانی چقدر نفس سخت شد؟ آن روزها یادِ آن حرفت می‌افتادم که می‌گفتی وقتی از تو دور بودم چقدر توی خیابان ها پرسه زدی و چقدر همه‌ی رنگ ها برایت خاکستری بودند. چقدر آن روزها ترسیدم و بسیار برایت گریه کردم، باور کن. آن روز ها من تو را نه، که خودم را رانده بودم؛ ترس؟ چه کلمه‌ی رقت انگیزی برای آن همه منِ ترسیده. کاش همه‌ی این ها را می‌دانستی؛ فایده اش چیست؟ وقتی تمام آن ها را تنهایی گذراندی. به قولی، تنها چیزی که از انسان به انسان می‌رسد، همین چند دردِ ناقابلی‌ست که آدم را از پای در میآورد یا پای برجا می‌کند. که به درجه مقدس بودنش برمیگردد؛ حال که ما هیچ نیستیم‌و این قلقلک ها جز بازیِ کودکانه ای بیش نیست و این صداها جز صدای کوبیدن پای یک کودک نیست؛ این ها کوچک شماردن نیستند. بگذریم که راه درازست و حرف بسیار اما چه حیف از این زمانِ کوتاه. -ف‌.