منِ جدید که نمیتوان گفت، البته شاید هم بشود گفت.
اما ارزشمند بودنش را همانطور که گفتم زمانی خوب است که وقایع استوار کننده و پیوند دهنده باشد، نه فروپاشانه.
از حق نگذریم ، الحق و الانصاف چیزِ بدی هم نیست، بی تفاوت میشوی نسبت به جهان، اما وجه سیاهش ایناست که هدفت را میگیرد، نمیدانی دلیل زنده بودنت را، و میچسبی به باورهایت و مقدسات، که اگر نبودند ممکن بود سرت را به دیوار بکوبی و خودت را نیست کنی! درست است؟
پس این منِ جدید را کاش کسی بود میکشت و میشد واقعهی پیونددهنده ما با زندگی -لبخند.
آفرین؟ نمیدانم!
آفرین از نظر لغوی دو معنا داره، یک: تحسین، و دو: دعای خیر.
زندگیِ یک ساختمان فرو ریخته ی رها شده جالب نیست برای گفتنِ آفرین با معنای اول.
اما چرا، با معنای دوم میشود دلگرمی. میشود امید. میشود تلاش.
اما شاید هنوز ندانم تلاش برای چه؟ امید برای چه؟ هنوز زود است برای فهمیدن و فهمیده شدن، هنوز خیلی زود است برای زندگی کردن، چرا که قبل زندگی کردن وجودیت باید آشکار باشد ، سعود باشد نه سقوط.
با این حال ،خدا بزرگاست، سپاس.
Mohsen ChavoshiMohsen Chavoshi - ZendanBan.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
اندوه،به سانِ خدا،همه جا.
☫
Sometimes I think I should do something just to stop thinking. I do everything, but... suddenly, I find myself in another room. I can’t stop it. You exist in everything. Sometimes, we can’t remove someone from our lives. We can’t forget them. We can’t even believe they’re gone. Maybe the passing of time heals everything, but my friend once told me, "Sometimes, nothing heals. You just learn to live with it." But I don’t agree. How can someone—or some event—become normal in your life when just thinking about it makes it hard to breathe? So I stay busy, not to live—just not to remember. I smile, not because I'm okay, but because silence would scream your name.
I just live like a normal human, with something different inside. And I know everything...
What about you?
What are you thinking about, little human?
☫
گاهی، بودن در نبودن معنا میگیرد!
گاهی بهنظر میرسد جا زدهای، که تمام قرارها را زیر پا گذاشته ای، رفتهای و جا گذاشته ای...
اما اینطورها هم نیست؛ تو سوختن را ترجیح داده ای به بودنی که معنای نبودن دارد؛
یا بهتر بگویم، نبودنی که معنای بودن را دارد.
گاهی میروی، نه برای تمام کردن، بلکه برای تمام نشدن، تا که بتوانی وجود داشته باشی، این، ترجیح خود بر دیگری نیست؛ بلکه اصراریست بر استمرارِ دوست داشتن.
این «گاه» هایی که میگویم، از تمامِ آرزوهای وصال یا بیمهای فراق غمانگیزترند؛
لذا که خود، بودن یا نبودن را انتخاب میکنی؛
نه به معنای خالصِ آن؛ حتما چیزهایی تو را وادار به انتخاب میکند ، شاید صلاح، شاید موقعیت،شاید روند، یا شاید هم کمبودنِ چیزی از جنس دوست داشتن و دوست داشتهشدن.
در کلّیت گاهی صلاح در نبودن است، تا بتوان چیزهایی مقدس را در دل نگاه داشت و از همان میانه، به گونه ای آن را پایان داد و شیوهای تازه برای دوست داشتنِ همان را، با تمامِ ریاضت و سختیاش، ادامه داد.
یا هم ماند و سوخت و تمام شد! که پایانش تمامیت همه چیز هست، طرفین و دوستداشتن.
و تلخی میماند و تلخی و تلخی.
نه که در رفتن تلخی نباشد، اما نوعی شیرینی دیگر جایش را میگیرد، شبیه به درمان یک بیماری لاعلاج میماند؛ درحالی که میدانی روندِ درمانی در حین رنج تنها پیشگیری است نه به معنایِ خالصِ درمان: که فقط در توست، اما اجازه نمیدهی نابودت کند، از طرفی دیگر باز هم در حین رنج، انتخابِ نبودِ این روند، یعنی اجازهی پیشروی و دادنِ افسار بدست آنچه که تورا به نابودی میکشاند؛ که هم دردت تمام میشود، هم خودت.
دردِ دوست داشتن هم همین هست، تو انتخاب میکنی در مسیر روندِ درمان این درد لاعلاج قرار بگیری یا افسار را به دستش بدهی.
که اگر درمان - یا همان پیشگیری- را انتخاب کنی میتوانی دوست داشتن را داشته باشی هرچند با رنج، و صِرفا لبه پرتگاه میمانی و نمیافتی ؛ و لاغیر سقوط میشود پایان؛
پایانی تلخ با اندوهی از تمامشدنِ تمامِ دوستداشتنها؛