هدایت شده از متعلقات ☫
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز چند نفر از دانشجویان در تهران، پرچم شریف و مقدس ایران را آتش زدند و «جاوید شاه» سردادند.
اینها همانها بودند که پا روی پرچم آمریکا نمیگذاشتند و ادعا داشتند پاگذاشتن روی پرچم کشوری توهین به ملت آن کشور است!
اینها همانها بودند که راهشان را از ضدامپریالیستها کج میکردند میگفتند پرچمسوزی یعنی بنبست گفتمانی، یعنی مرگ گفتوگو.
قدر پرچم آمریکا که بزرگترین استعمارگر معاصر جهان است، برای پرچم وطن خودشان حرمت قائل نبودند… به حرفهای خودشان مؤمن نبودند حتی.
این کفتار زرد کاخ سیاه، قبلهٔ حاجات این جماعت است، عموترامپی که التماسش میکنند وطنمان را موشکباران کند! همین آگوست ۲۰۲۵ حکم داد و امضا کرد هرکس پرچم آمریکا را بسوزاند یک سال زندان روی شاخش است و الی الابد از دانشگاه اخراج میشود، بی تخفیف!
دلم برای این جوانها میسوزد. دلم واقعاً برایشان میسوزد که نمیدانند و نمیخوانند
که اگر خوانده بودند، میدانستند چرا ۱۶ آذر شده روز دانشجو
و میدانستند محمدرضا پهلوی که پسرش را التماس میکنند بیاید دوباره رعیتش شوند، دانشجوهای سال ۱۳۴۰ را تنها به جرم اینکه برای اعتراض به حکومتش، در کلاس درس حاضر نشده بودند، با کماندوهای ویژهاش به خاک و خون کشید و به رگبار بست.
میدانستند همه جمهوری اسلامی نیستند که هم فحش بخورد، هم پرچمش بسوزانند و هم نیروی امنیتیاش را بزنند، بزرگوارانه پلک روی هم بگذارد بگوید تو هم بچهٔ من هستی، اشتباه کردی، میدانم، عفو عمومی میدهم، حتی دستگیرت هم نمیکنم.
میدیدند رئیس پلیس ایالتی در آمریکا رو به مردم میگفت اگر مقابل پلیس بایستید صبح فردا را نخواهید دید.
حیف از تو جمهوری اسلامی ایران عزیزم که قدرنشناسها نان و نمکت را خوردند و حرمتت شکستند…
✍🏼پرستو علیعسگرنجاد
میخواستم بگویم کاش یه جا بود واسه فرار منو تو. اما دیدم تمایلی نیست، انگار کافی بود کسی بیاید و بگوید رها کن، نه تورا، بلکه خودم را از خودم؛ انگار آنقدر ها هم که فکر میکردم آغوشِ محکمی هم نیاز نیست، کافیست کسی قلبت را لمس کند و با چشم هایش به تو بفهماند دنیا گذری بیش نیست و همه میرویم. انگار کافی بود کسی بیاید، بفهمد، و برود .
اشتباه تو همین جا بودی.آمدی، نفهمیدی و رفتی.
آمدی و کلمات را تف کردی توی صورتم و رفتی.
آمدی ولی منتظر بودی که بگویم بروی.
نیمه شب است دیگر و آدمیزاده!
دلش از دنیا میگیرد و جای تمام آدم های دنیا غمگین میشود. حالا اگر واقعا هم این روند باشد امشب شبِ عجیبیست . بدنم تمایلی به غمگین بودن ندارند. درست است که هنوز آن جملات توی گوشم وز وز میکنند چون من متنفر بودم از اینکه فکر میکردند قوی هستم و میتوانم با تمام ناملایمات دنیا بجنگم و کنار بیایم. اما انگار کافی بود کسی بفهمد و بگوید که تو آنقدر ها هم قوی نیستی. و اجازه داد زمین خوردنم را ببینم. گاهی وقت ها هم زمان چیزی را درست نمیکند. حتما نباید مدتی بگذرد تا درد هات آرام گیرد . گاهی وقت ها باید اجازه دهی رنج بیاید و خاکسترت کند، که بیاید و فریادت را بلند کند، که بترساند و بعد به خودت بیایی؛ آرام از جایت بلند شوی، سرت را بالا بگیری و ادامه دهی. با تمامِ آن رنج ها و درد ها. اشکالی ندارد که آسیب دیدی. اشکالی ندارد که تنها بودی. اشکالی ندارد که دلت آغوشی محکم میخواست اما کسی نبود. اشکالی ندارد حمایت نشدی. هیچکدام اینها اشکالی ندارد. بالاخره کسی می آید، نسیمی می وزد، بهار میشود و خدا با نشانه ای درِ خانه ات را میزند. کافیست رها کنی؛ خودت را از خودت.
-ف