هدایت شده از مضمون
گفت از سپهبد عبدالرحیم موسوی فقط یک دست مانده! یک دست از شهید موسوی آمده تا امروز، در آخرین شیفت خادمی، «پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست» به محضر بیبی معصومه عرض ارادت کند. آمده بگوید خانم جان! به عهدم وفا کردم؟ خوب سرداری بودم برای بردار زادهات علی که ولی خدا بود و سید امت رسول الله؟
من داغ اشک بودم، نفهمیدم! نفهمیدم مداح چه گفت. اما وقتی نگاهم به تابوت سه رنگش افتاد، جگرم آتش گرفت. یعنی در آن تابوت بزرگ، فقط یک تکه دست آرام گرفته؟ جز یک دست.. چیز دیگری هم هست؟ حداقل بدن اربا اربایی را درون یک کیسه ریخته اند؟ یا از سردار عبدالرحیمِ موسویِ بلند قامتِ زیبا چهره، فقط یک دست را غسل داده اند؟
گمان میکنم خدا تو را در قنوت نمازت، درهم خرید. از خدا چه خواستی سید؟ چه خواستی که تو را چون حسین، بی سر و با تن قطعه قطعه پذیرفت؟ میدانم.. میدانم تاب تحمل حتی یک لحظه از این دنیا بدون امامت را نداشتی. میدانم سینه تنگت هوای حاجی زاده و سلامی داشت. میدانم دلتنگ باقری بودی. همه را میدانم سید.
اما سوالم اینجاست، تو که عین ادب بودی و خودت را خاک حرم حضرت معصومه میدانستی. چرا این بار نه روی پا و با شانه خمیده، که بر دستان مردم و روی سر آنان آمدی؟ چرا جای آن چشمهای مهربان، تنها کلاه بیسرت آمده؟ چرا این چنین بی سر و سامان آمدی عبدِ خدای رحيم؟