☫
ما که دیگه با خودمون تعارف نداریم، ادا نداریم.
خاکی بزرگشدیم ، خاکی زندگی میکنیم ، با اصالت عشق میدیم و عشق میگیریم، عصبانیتا داد میکشیم ، شادیا هوا میپریم، برای آدمای زندگیمون دعا میکنیم، به شیطان لعن میفرستیم، راحت میبخشیم و راحت بخشش میخوایم، موقع هیجان استرس میگیریم، دلمون تنگ شه کز میکنیم، واسه بدست آوردن تلاش میکنیم، گاهی جا میزنیم، گاهی خسته میشیم.
واسه شروع بسم الله و واسه رسیدنا و نرسیدنامون شکر میگیم، بدی نمیبینیم و بدی نمیکنیم، از دل حرف میزنیم ، مینویسیم و پاک میکنیم، انتظار میکشیم و سرک میکشیم، خاطراتو کالبد شکافی میکنیم، تو ذهنامون زندگی میکنیم، مخفی محبت میدیم، با خانواده میگیم میخندیم، با بابا درباره همه چی بحث میکنیم، از مامان یاد میگیریم، کل کل میکنیم ، خلاصه که صاف و ساده و معمولی ایم. یه معمولی خالص که رنج و عشق هر دو حقه، شادی و غم، و خلاصه هرچی تضاده سر جاش اتفاقِ زندگیش میشه، میجنگه و میجنگه و میجنگه ، با خودش، با اونی که نیست، با اونی که شکست، با اونی که داد زد، با اونی که یه حرفی زد که نباید، با اونی که نیست و هنوز اسمش قشنگ سیوه و با تمام کسانی که هنوز توی اون ذهن شلوغ باهاشون زندگی میکنه!
انسان؛ اینه اصالت انسان که وسط همه این روزمرگی ها خودش رو رشد میده، دنبال خودشه ، میجنگه و از نفس میوفته اما هنوز وجود داره.
یروزم با جزئیات خودشو نگاه میکنه.
روسریشو میبنده پشت گردنش دامنشو جم میکنه تو اون بغل کوچیکش ، استینارو میده بالا و بسم الله، نون تیلیت میکنه ، میزاره مزه ریحون و نعنا رو قشنگ حس کنه و با بابا میگه و میخنده بعدشم با یه شیکمِ سیر وسط اتاق دراز میکشه و میزاره بادی که از پنجره میزنه موهاشو ببره هرجا که میخوان که البته انقدرام فانتزی نیست، موهاش میان روی لپای سرخش و چشاش غریزی جمع میشنتو همو ،یهو وسط همین درگیریا میره تو رویاش و خوابش میبره.
و از یه آدم دغدغه مند و گاهی علاف و بیکار تبدیل به آروم ترین و مظلوم ترین بچه کوچولوی رو زمین میشه که این خاصیت همه آدم هاست،و انگار نه انگار که پَستی بلندی طی کرده و رفته تو اون دنیایی که خودش درست کرده و تخت تا خوده عصر بیهوشه..
آره، انسان همینه، همین موجودِ ضعیف که با هرچی که قویه میجنگه.
ف.