یه آبیِ یکدست و صاف، با ابرهای سفیدِ پفکی که پراکندهن و انگار دارن آروم تو آسمون شنا میکنن؛ نور آفتاب که به تنت میخوره انگار قلبت گرم میشه🫀🔆.
باد خنک توی تاروپود وجودت میچرخه و هرچی حال بد و انرژی منفی داری با خودش میبره🌬.
صدای امواج رو که گوش میدی کم کم چشمات سنگین میشه، بدنت شل میشه، شونههات پایین میان و افکارت یکییکی خاموش میشن🔇.
با خودت میگی کاش میشد همین حال و هوا رو یه جایی نگه داشت، که هر وقت دلت گرفت، دوباره بیای همینجا بشینی..
`𐌼𝛈𝛘
یه آبیِ یکدست و صاف، با ابرهای سفیدِ پفکی که پراکندهن و انگار دارن آروم تو آسمون شنا میکنن؛ نور آفت
قراره چه کنیم🚶🏻♀؟
من تصمیم گرفتم عصر که یکم آفتاب آرومتر و ملایمتر شد، پیاده برم سمتِ ساحل.