eitaa logo
starless night
563 دنبال‌کننده
180 عکس
1.1هزار ویدیو
0 فایل
starless night شروعمون 1404/11/9 "هر آهنگ، زخمی از خاطره‌ها…" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت4 #غزال سمت صغرا خانوم رفتم و گفتم: - تورو
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 صغرا خانوم سری تکون داد و گفت: - والا چی بگم خانوم تازه امشب هم مهمونی خانوادگی گرفتن حالا اگه شما به عنوان دایه بچه رفتی کنایه بهتون زد نه جواب شو بدین نه به دل بگیرین و خانوم اصلا اقازاده رو تنها نزارید این زن اصلا ذات و خوی مادرانه نداره. نگران گفتم: - نگران کردی منو صغرا خانوم واقعا ترسیدم. صغرا خانوم بلند شد و گفت: - بترسید بهتره خانوم اینجوری حواستون رو جمع می کنید. سری تکون دادم و بلند شدم و گفتم: - ته دلم خالی شد من برم یه سری به محمد بزنم. از اتاق بیرون اومدم و نگاهی به مبل انداختم که دیدم محمد نشسته و داره چشاشو می مالونه. سمت ش رفتم که زیر لب داشت اسمم رو صدا می زد. بغلش کردم که دستاشو دور گردنم انداخت و گفتم: - غروب بخیر اقای خابالو بریم دست و صورت پسرمو بشورم بعد هم یه عصرونه خوشمزه بهش بدم. اومدم سمت روشویی برم که تلفن توی سالن زنگ خورد. کسی نبود پس خودم رفتم و تلفن و برداشتم: - بعله بفرماید؟ که صدای اقا پدر محمد پیچید: - اتفاقا با خودت کار داشتم حال پسرم چطوره؟ نگاهی به امیرعلی انداختم و گفتم: - اقا زاده خوبه توی بغلمه. گفت: - اماده اش کن دارم میام دنبال ش گوشی رو بده به پسرم. گرفتم سمت محمد که گرفت و گفت: - سلام بابایی. ...... - خوبم بابایی مامانی بغلم کرده بریم دست و صورت مو بشوره بعد هم غذا بده بخورم. ..... مامانی هم میاد؟ ...... پس من نمیام ..... باشه بابایی دوشت دالم. گوشی رو گرفت سمتم که گفتم: - کار دیگه ای ندارید؟ که گفت: - خودت هم اماده شو من نزدیکم عصرونه رو خونه ی پدربزرگم می خوریم. بعله ای گفتم و تلفن رو قطع کردم. سمت روشویی رفتم و دست و صورت محمد رو شستم. توی اتاق ش رفتیم که چشاش درخشید و گفت: - وای مامانی کار توعه؟ روی تخت گذاشتمش و گفتم: - اره عزیزم دوست داری؟ سری تکون داد و گفت: - اره خیلی. یه دست لباس براش در اوردم و تن ش کردم. موهاشم شونه کردم و گفتم: - وای که چقدر پسرم خوشکل شده اخه کی به اندازه تو خوشکله؟ ژست گرفت و گفت: - هیچکس! قربون صدقه اش رفتم و گفتم: - خوب لباس من خوبه یا عوض کنم؟ سر تا پامو نگاه کرد و گفت: - من دوسش دارم این لباسو خیلی قشنگه! سری تکون دادم و گفتم: - پس بریم؟ روی تخت وایساد و دستاشو باز کرد و گفت: - بغل. بغلش کردم و برگشتم از اتاق بیام بیرون که در باز شد و اقا اومد داخل. لب زد: - اماده این؟ من و محمد هر دو باهم بعله ای گفتیم. نگاهی به اتاق انداخت و گفت: - خیلی خب بریم. محمد و از بغلم گرفت و شروع کرد حرف زدن باهاش. توی حیا‌ط بعد پارکینگ عمارت رفتیم که 5 تا ماشین با مدل های مختلف گرون پارک شده بود. سمت بی ام وی ابی رفت و نشست. حالا من مونده بودم برم عقب یا برم جلو؟ عقب و انتخاب کردم که گفت: - بیا جلو. درو بستم و جلو نشستم. خواست حرکت کنه که گفتم: - محمد و بدین به من خطرناکه. نگاهی بهم انداخت و گفت: - خودم می دونم چی خطرناکه چی نیست. خواست حرکت کنه که فرمون رو گرفتم و گفتم: - ولی اگه حتی یه ترمز کوچیک کنید فرمون توی بدن محمد فرو می ره لطفا بدین ش به من. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد محمد و داد بغلم. روی پام نشوندمش و بهم تکیه داد. حرکت کرد و حدود 20 دقیقه بعد از روستا که گذشتیم رسیدیم به یه روستای دیگه! مردم ش لباس باحالی تن شون بود و خیلی خیلی سر سبز بود روستا. وارد یه عمارت دیگه بزرگ تر از عمارت قبلی شدیم ماشین و نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و محمد و توی بغلم جا به جا کردم سویچ و به بادیگارد داد تا ماشین و جا به جا کنه. سمت عمارت اصلی راه افتاد و منم پشت سرش حرکت کردم. محمد خم شد کنار گوشم گفت: - اگه اون خانومه گفت منو بهش بدی بهش نده خوب. :
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت5 #غزال صغرا خانوم سری تکون داد و گفت: - و
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 خدمتکار گل میز جلومو پر کرد از عصرونه. محمد و روی یه پام نشوندم و خم شدم براش لقمه گرفتم و توی دهنش گذاشتم که مادرش باز با نیش و کنایه گفت: - خودش مگه دست نداره بخوره؟همین جور بچه رو لوس می کنید! بهش نگاه کردم و گفتم: - محمد فقط 5 سالشه به مهر و محبت نیاز داره پسر 20 ساله نیست که بگیم باید روی پای خودش وایسه! دندون قرچه ای کرد و گفت: - اصلا کی تو رو توی خانواده ما راه داده؟اصلا کی هستی تو؟ محمد پیش دستی کرد و گفت: - همه بچه ها با مامان هاشون میان منم مامانمو اوردم،مامان منه! لبخندی روی لبم نشست و قربون صدقه اش رفتم که شیدا گفت: - تو خفه شو. ارباب زاده عصبی شد و غرید: - با بچه من درست حرف بزن زنیکه! شیدا با عصبانیت گفت: - تو کی هستی که بچه ات کی باشه با هر کی هر طور دلم بخواد حرف می زنم. محمد از مبل پایین اومد و لیوان شربت رو بلند کرد و محتویات ش رو ریخت روی شیدا که جیغ شیدا بلند شد. سریع پاشدم و محمد و پشت خودم پناه دادم. از جا بلند شد و داد کشید. پدر بزرگ محمد رو به ارباب زاده گفت: - این چه کاری بود بچه ات انجام داد؟ ارباب زاده با اخم به محمد نگاه کرد یه طوری که من ترسیدم. سمت محمد اومد که جلو وایسادم و گفتم: - محمد بچه است. بی توجه منو کنار زد و دست محمد و کشید برد توی یکی از اتاق ها تا خودمو رسوندم در اتاق و قفل کرد. به در زدم و گفتم: - ارباب زاده چیکار می کنی محمد فقط از شما طرفداری کرد توروخدا دست روش بلند نکنین اون فقط بچه است ارباب زاده. با صدای گریه محمد اشکام روی صورت ام ریخت و التماس ش کردم درو باز کنه. بلاخره درو باز کرد و بی توجه به من رفت توی سالن نشست. با نفرت نگاهش کردم و سریع توی اتاق رفتم و درو بستم. محمد رو زمین نشسته بود و ریز ریز داشت می خندید. سریع بغلش کردم که لبخندش پرید اشکامو با دست ش پاک کرد و گفت: - مامانی گریه کردی؟ همه جا شو چک کردم اثری از کتک نبود بهت زده گفتم: - چرا گریه کردی؟ترسوندی منو. محمد با خنده گفت: - بابایی فقط ادا دراورد همش الکی بود تازه به من گفت خوب کردم. چشام گرد شد امان از دست این پدر و پسر! نفس راحتی کشیدم از فکر اینکه کسی بخواد روی محمد دست بلند کنه هم اعصابم خورد می شد. محمد از پنجره به حیاط نگاه کرد که بچه ها داشتن بازی می کردن. بلند شدم و گفتم: - تو برو توی حیاط منم برات لقمه می گیرم میام پیشت خوب؟اینجوری نقشه بابایی ت هم خراب نمی شه! رو هوا بوسی برام فرستاد و از اتاق بیرون اومدیم همه به ما نگاه کردم که محمد نمایشی سر شو انداخت پایین و مغلوب بدو بدو رفت بیرون. استاد نمایشه ها. منم خودمو مثلا عصبی و ناراحت نشون دادم براش لقمه گرفتم و از سالن زدم بیرون. روی صندلی چوبی نشستم و محمد و نشوندم روی پام لقمه رو دادم دستش گرفت و شروع کرد به خوردن. بعد اینکه خورد رفت پیش بچه ها. هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم یه روز دایه بچه بشم! من دختر سالار خان عزیز دردونه بابا که همه چی تحت اختیارش یود هر چی می خواست فراهم بود حالا به کجا رسیده بودم؟ بعد فوت بابا همه چی افتاد دست داداش. اونم که توی قمار و عیش و نوشش همه چی رو از دست داد جوری که این دم اخری منو هم جای طلب ش فروخت. حالا دختر سالار خان جز فرار چه کار دیگه ای می تونست بکنه؟ نه به عزت و ابروی بابا نه به برادر عیاش ام. بغض توی گلوم نشست و هر لحضه ممکن بود بترکه! دلم تنگ مزار بابا شده بود. اما اگر می رفتم اونجا قطعا امیر پیدام می کرد و منو می داد دست یکی بدتر از خودش که منو باهاش قمار کرده بود.