اونموقعی که به بودنت نیاز داشتم، تکتک سلولهای بدنم خواستارِ حضورت بودن، خودمو به در و دیوار کوبیدم و نبودی؛ همونموقع، 'بودنت' واسم تموم شد.
من نمیخوام ببینمت، نمیخوام چشمم بهت بخوره، نمیخوام خاطراتمون واسم مرور بشه، نمیخوام نگاهتو از من بدزدی.
تو رو میسپارم به دستای سردِ باد؛ میسپارمت به بادِ سرد تا تو رو با خودش ببره به دورترین دیار.
دلم میخواد صبح تا شب و شب تا صبح رو با اون بگذرونم و هیچچیزی نتونه مزاحممون بشه.
میدونی چیه؟
ایکاش هرروز نمیدیدمت تا مجبور باشم هر لحظه برای از یادبردنت، تلاش کنم.