#رمانادموند📙
📌#قسمت_اول
باد نسبتا شدیدی از یک ساعت قبل شروع به وزیدن کرده بود، زوزه وحشتناک باد در فضای سرد و خاموش آنجا طنین میافکند، خود را در جاده ای تاریک و وحشتناک تنها میدید، گویی گم شده بود...
از کناره های این جاده بیانتها که چشم به سختی قادر به تشخیص آن بود، بوی خون به مشام میرسید، چشمانش را دائم باز و بسته میکرد، شاید بتواند چیزی ببیند.
اشکهایش بیاختیار جاری بود و احساس میکرد کالبدش ظرفیت این همه مصیبت را ندارد، به دنبال کسی سرگردان در میان تاریکی پیش میرفت.
کنار یکی از جنازه ها بیاختیار زانو زد، سعی میکرد خون های روی صورت او را پاک کند اما دستهایش یخ زده بود، دلش گواهی میداد که خودش است، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند. صدای هق هق گریه اش سکوت مرگبار آنجا را میشکست، اسمی را فریاد میزد که برای خودش هم تا آن لحظه آشنا نبود.
در حالت درماندگی و بیپناهی بر زمین سرد و نمناک زانو زده بود که شعاع نوری از دور دستها تابیدن گرفت.
ترسیده بود، اما ترسی همراه با بُهت و حیرت!
خداوند و عیسی مسیح را زیر لب صدا میزد، نفسهایش به شماره افتاده بود، لحظه ای بعد متوجه شد که دستی به طرفش دراز شده، همان مرد نورانی.
با خودش گفت: یعنی او عیسی مسیح است؟
محبت و اطمینان عظیمی در دلش نسبت به آن مرد احساس کرد، ناخودآگاه دستش را دراز کرد...
و با صدای برهم خوردن درب های پنجره از خواب پرید.. !
_ادامه دارد..
💠 #کانون_انتظار
🆔 @entezar_farabi