دریا به یکباره ناپدید شد و هوای درون ریهام رو به اتمام بود...
اول ترسیدم ولی وقتی چشمم به ماهیهای درون آب افتاد و فهمیدم سرم توسط کسی به زیر آب رفته تازه متوجه ماجرا شدم. کار، کار پدرم بود!
او همیشه عاشق این شوخیهای عجیب و ناگهانی بود.
درست است که تا یک هفته ماهیها به جای مسواک دندانهایم را تمیز میکردند، از لای دندان هایم لجن و سبزی بیرون میکشیدم و عینکم برای همیشه در دل دریا به خواب رفت، ولی آن سال شمال بسیار خوشگذشت.
#پی