انزوا
من و تو، آتش و اشکیم در دل یک شمع به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم ..ادامه دارد.. 「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
به دام زلف بلندت دچار و سرگرمم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
گر اغیار توانِ رام کردنش را دارند، مفت چنگشان!
ما بر سر قلبی چنین بی حصار و چَشمی چنین لغزان، رغیب کسی نمیشویم!
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」
من و جان آمده بودیم به مهمانیِ تو
هر دو سرمستِ غزل، غرقِ پریشانیِ تو
دل به یک گوشه نشست و منِ دیوانه هنوز
محوِ آن چشمِ پر از ناز و غزلخوانیِ تو
「 𝐄𝐍𝐙𝐄𝐕𝐀𝐄 」