به درجهای از خستگی رسیدم که حوصله بودن در کنار آدمها رو دیگه خیلی به ندرت دارم و در نهایت مدت زمان ارتباط اجتماعی که میتونم داشته باشم حدودا دو ساعته و بعدش باید برگردم به غارم.
شما که خودی اید ، من هر شب دارم مچ خودمو درحال گریه کردن برای چیزی که هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم
دیگه اینطوری شدم که از نظر بقیه عصبیم ، اما از نظر خودم به یه بغل نیاز دارم که توش بمیرم.