«دستت را به سبزی برگ بیاویز و در بهار بنشین. از همهجا گذشتهام و اکنون به کوی شما رسیدهام. راههای بهاری، با عطرهای مستکننده و سرخیهای دلانگیز و سبزیهای مدام. سرت را در میان سبزهها فرو کن و گوش کن! هیچ از نفس سبزه تنفس کردهای؟ هیچ لبخند شرمآگین گل را -گلها را- دیدهای؟ هیچگاه جوی کوچک آبی که معصوم، از میان درختان بلند تازه از خواب برخاسته میگذرد، تو را سلام کرده است؟ هیچگاه به خوشبختی غنچهی گلسرخی که میشکفد گریستهای تا حریر سبزی دانهی اشکت را از چهره پاک کند؟»
- عباس نعلبندیان
- ناگهان
اخترک ب612
برای پلوتون @maliayi
ببین این بهترین چیزی بود که میتونستم امروز ببینم
واقعا از ته قلبم خوشحال شدم :)
عجب سیرکی است. همهمان خواهیم مرد. این مساله به تنهایی باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم. ولی نمیکند. ما با چیزهای بیاهمیت و مبتذل، کوچک شدهایم. ترور شدهایم. ما در هیچ هضم شدهایم.
- بوکوفسکی
دستام یه بوی عطر خاص و اشنا میدن ، خیلیم اشنان ولی نمیدونم کجا بوی این عطرو شنیدم.