.
حرمی باشد و من باشم و اشکیکافیست, سرمان گرم "حسـین" است همین ما را بس..
پارسال به امید اینکه شاید روزها و دقیقههای آخر طلبید و راهی شدم این روزا رو سر کردم ولی حالا که از همین اولش مطمئنم این سفر قسمتم نیست
بعد همهی حلالیت طلبیدنهای رفیقام فقط میتونم حسرت بخورم و جا موندنم رو تماشا کنم
مادرم خیلی دلش تنگه برات
من برا خودم که چیزی نمیخوام
گریه هام کار داده دستم دوباره
اومدم صدات کنم گرفت صدام..
. اِرمیا .
مادرم خیلی دلش تنگه برات من برا خودم که چیزی نمیخوام گریه هام کار داده دستم دوباره اومدم صدات کنم گر
پدرم بود که منو
غلام خونت کرده ؛
انقدر دلش میخواد به کربلات برگرده.