و من نمیدونم چی بنویسم ،
از کجا بنویسم ؟
از چی بنویسم اصلا ؟
از دلِ تنگِ مادرِ شهید نظری بگم یا
مهربونیِ دختر شهید صادقی ؟!
یا از دلِ گرفته خودم ؟
میخوام بنویسم ولی قلمِ قلبم قاصره از
بیان حرف های خاک خوردهِ قلبم ...
از دلِ خودم میخوام بنویسم ، ولی مثل
اینکه یسری حرفا فقط توی دله جاش!
"التیامِ زخمهام"
و من نمیدونم چی بنویسم ، از کجا بنویسم ؟ از چی بنویسم اصلا ؟ از دلِ تنگِ مادرِ شهید نظری بگم یا م
فقط میدونم اینجا دیگه جای خوبی برای
موندن نیست ...
دیگه وقتشه خالص بشیم !
باید بِکَنیم از این دنیا...
اگه الان تونستیم خالص بشیم ،
میتونیم خلاص بشیم...
خلاص از این دنیایِ سرپا دردِ فانی ...
درست عینِ هشت شهیدِ حوزهبیتالمقدس:)
"التیامِ زخمهام"
فقط میدونم اینجا دیگه جای خوبی برای موندن نیست ... دیگه وقتشه خالص بشیم ! باید بِکَنیم از این دنیا.
خیلی گرفته ام .
خیلی زیاد...اونقدری که هیچ کلمه و مترادفی
برای بیانش پیدا نمیکنم که مقدارش رو بگم !
فقط الان وقتشه وصلِ آسمون بشیم .
نه من ها...
هرکی که دلش گرفته...
راهِ درمان فقط یه راهِ ! آسمون !
آخه همه مهربونی ها و خوبی ها توی آسمونه!
مگه همین نیست که بچگی بهمون میگفتن
خدا تو آسمونه ؟!
من خسته ام...
دلم از این زمینی ها گرفته اس...
مرا به آسمانم برسانید ((((:
"التیامِ زخمهام"
خیلی گرفته ام . خیلی زیاد...اونقدری که هیچ کلمه و مترادفی برای بیانش پیدا نمیکنم که مقدارش رو بگم !
میدونی چرا میگم وقتشه خالص بشیم؟
اخه بَده که نوکرت بمیره و شهید نشه ((: