یه لحظه کانالِ حضرت آقا رو باز کردم نگا نوشتهِ ورود رهبر انقلاب...تا وقتی که محتوای کلیپ رو دیدم ( بغض مانع از ادامه حرف میشه و خیره خیره به عکسش روی دیوار اتاق اشکم میریزه و ... ) 💔...
خواب نبود...
آمدی...
اما نه باهمان صلابت همیشگی و لبخندِ دلبرت ،
در باز شد و آمدی اما رویِ دوشِ مردم...
برای بارِ آخر...
برای وداع : )
خداحافظ ای داغِ بر دلنشستهء من : )
"التیامِ زخمهام"
یه لحظه کانالِ حضرت آقا رو باز کردم نگا نوشتهِ ورود رهبر انقلاب...تا وقتی که محتوای کلیپ رو دیدم ( ب
آره ولله حاج مهدی منم نمیشه باورم که دیگه نیست بینمون ، سخته تحمل غمش ، وقت خداحافطیه....ما نمیدونیم بخدا رسم وداع با تو چیه ؟ :)))))))))))
"التیامِ زخمهام"
هی نگاه این قاب میکنم ، هی بغضم سنگین و سنگین تر میشه : )
واقعا تا قبل دیدن این قاب و این مراسمات و تبلیغات من منتظر بودم با بزرگترین دروغ عمرم رو به رو باشم ولی از امشب به بعد وقتی جایِ قدِ رشیدت توی دروازدهِ درِ حسینیه ، تابوتت اومد داخل دیگه اون آدم سابق زندگیم نمیشم...فی امانالله ، در پناهِ ابیعبدالله : )
"التیامِ زخمهام"
واقعا تا قبل دیدن این قاب و این مراسمات و تبلیغات من منتظر بودم با بزرگترین دروغ عمرم رو به رو باشم
جدی شماهم به این فکر میکنید که اون قامت رشید الان توی این تابوتِ و دیگه همه چی تمومه و قراره بره زیرِ خاک جیگرتون آتیش میگیره نه ؟! :)))))))))))))
"التیامِ زخمهام"
هی نگاه این قاب میکنم ، هی بغضم سنگین و سنگین تر میشه : )
و بالاخره آمدی، اما چه آمدنی! دلمان تنگ بود برایت اما آنگونه که تو را دیدیم، دلمان آتش گرفت. به خانه خوش آمدی آقاجان!
دیدی حسرت مهمون شدن توی حسینیه و دیدارت تا همیشه موند روی قلبم ؟! خوش اومدی به خانه آقا جان : )
هرچی بیشتر میگذره ، هرچی بیشتر میره جلو
بیشتر به این میرسم که دنیا مضحکه ای گریه انگیز است...
فکرشو بکنید بچه ها ،
از عکس های خوشگل و قاب خنده های آقا و تیتر دیدار هاش با اقشار مختلف مردم
رسیدیم به عکسِ تابوت و تیتر وداع و اعلام مراسمات تشییع و تدفین...💔
به معنایِ واقعیِ کلمه غمِازدستدادن رو چشیدم...
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما با سردار سلیمانی رفیق بودید و به آنها ملحق شدید. .
برای ما دعا کنید ك ماهم به شما ملحق شویم. .
ما به عشق شما زندگی میکردیم. آقاجان سفر به سلامت...
ما همیشه از اینکه به نبودنت فکر کنیم، میترسیدیم. اما تو ناگهان رفتی...
صد سال دیگر هم اگر میرفتی باز هم برایمان ناگهانی بود؛ ما هیچوقت برای رفتنت آماده نبودیم آقاجان؛ تو هم این را میدانستی که ناگهان رفتی. . . .
هنوز باورش برایمان سخت است. سخت است که باور کنیم که دیگر قرار نیست ببینیمت. سخت است بپذیریم که صدایت را دیگر نخواهیم شنید. خندههایت! آه مگر میتوان باور کرد که دیگر آن خندههای ملیح را نخواهیم دید. فقدان چون تویی برای همچون مایی قابل باور و تحمل نیست.