"التیامِ زخمهام"
هی نگاه این قاب میکنم ، هی بغضم سنگین و سنگین تر میشه : )
واقعا تا قبل دیدن این قاب و این مراسمات و تبلیغات من منتظر بودم با بزرگترین دروغ عمرم رو به رو باشم ولی از امشب به بعد وقتی جایِ قدِ رشیدت توی دروازدهِ درِ حسینیه ، تابوتت اومد داخل دیگه اون آدم سابق زندگیم نمیشم...فی امانالله ، در پناهِ ابیعبدالله : )
"التیامِ زخمهام"
واقعا تا قبل دیدن این قاب و این مراسمات و تبلیغات من منتظر بودم با بزرگترین دروغ عمرم رو به رو باشم
جدی شماهم به این فکر میکنید که اون قامت رشید الان توی این تابوتِ و دیگه همه چی تمومه و قراره بره زیرِ خاک جیگرتون آتیش میگیره نه ؟! :)))))))))))))
"التیامِ زخمهام"
هی نگاه این قاب میکنم ، هی بغضم سنگین و سنگین تر میشه : )
و بالاخره آمدی، اما چه آمدنی! دلمان تنگ بود برایت اما آنگونه که تو را دیدیم، دلمان آتش گرفت. به خانه خوش آمدی آقاجان!
دیدی حسرت مهمون شدن توی حسینیه و دیدارت تا همیشه موند روی قلبم ؟! خوش اومدی به خانه آقا جان : )
هرچی بیشتر میگذره ، هرچی بیشتر میره جلو
بیشتر به این میرسم که دنیا مضحکه ای گریه انگیز است...
فکرشو بکنید بچه ها ،
از عکس های خوشگل و قاب خنده های آقا و تیتر دیدار هاش با اقشار مختلف مردم
رسیدیم به عکسِ تابوت و تیتر وداع و اعلام مراسمات تشییع و تدفین...💔
به معنایِ واقعیِ کلمه غمِازدستدادن رو چشیدم...
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما با سردار سلیمانی رفیق بودید و به آنها ملحق شدید. .
برای ما دعا کنید ك ماهم به شما ملحق شویم. .
ما به عشق شما زندگی میکردیم. آقاجان سفر به سلامت...
ما همیشه از اینکه به نبودنت فکر کنیم، میترسیدیم. اما تو ناگهان رفتی...
صد سال دیگر هم اگر میرفتی باز هم برایمان ناگهانی بود؛ ما هیچوقت برای رفتنت آماده نبودیم آقاجان؛ تو هم این را میدانستی که ناگهان رفتی. . . .
هنوز باورش برایمان سخت است. سخت است که باور کنیم که دیگر قرار نیست ببینیمت. سخت است بپذیریم که صدایت را دیگر نخواهیم شنید. خندههایت! آه مگر میتوان باور کرد که دیگر آن خندههای ملیح را نخواهیم دید. فقدان چون تویی برای همچون مایی قابل باور و تحمل نیست.
"التیامِ زخمهام"
هنوز باورش برایمان سخت است. سخت است که باور کنیم که دیگر قرار نیست ببینیمت. سخت است بپذیریم که صدایت
امشب جمعی از خانوادههای شهدا در بیت، منتظرت بودند. تا بیایی، بر سر و سینه زدند. پای روضه اشک ریختند و همان شعارهایی را دادند که در دیدارها میدادند؛ حیدر، حیدر و این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده و... امان از وقتی که یکی فریاد زد؛ ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم! جمعیت حیران شدند و اشک و بغض و فریاد در هم آمیخت. ولی ما هنوز منتظر بودیم که پرده کنار رود و قامت رعنا و گامهای موزون و استوار تو را ببینیم که برای ما قوت قلب بود و مایه امید.
بیت رهبری، فقط خانه شما نبود آقاجان! خانه ما هم بود. خانه امید ما. همه چیز ما. امشب خانه، عزاخانه بود و ما چون یتیمانی بودیم که گویی همین امروز پدر از دست دادهایم.
بالاخره آمدی، اما چه آمدنی! دلمان تنگ بود برایت اما آنگونه که تو را دیدیم، دلمان آتش گرفت. به خانه خوش آمدی آقاجان!