میدونید به چی فکر میکنم؟
اینکه چرا ما انقدر خودمون رو به آقا نزدیک میدونیم؟
اگر صمیمیت به دیدار باشه یا نسبت خویشاوندی، ما چرا تو این نقطه از سوگ نشستیم؟!
انگار راز این صمیمیت تو قلب آدم هاست!
انگار خود آقا ما رو طوری تربیت کردن و طوری این ارتباط رو با تک تک افراد جامعه ساختن که ما حس میکنیم چیزی از قلبمون کنده شده!
چیزی که شاید تو خیلی از ارتباط های خونی نباشه!
یاد تمام اولیا خدا افتادم، یاد عیسی، یاد ابراهیم، یاد یحیی!
انگار شیوه زندگی کردن اولیا خدا اینه که پاره قلب مردم باشند و ارتباطی بسازن از جنس پدر بودن...
پدر قلب ما گم شدیم، قلب ما رو ندیدید؟!
ما تهرانیا میخواستیم همیشه پشت ماشین تون حرکت کنیم..
شما دستتان را ببرید بالا و به ما سلام کنید..
اما نمیخواستیم اینجوری دیدار داشته باشیم..
در محاسبات دشمن نیست...
اینکه خون، برکت داره و بیدار میکند مردمی را ك در خواب جهالت رفته اند.
"التیامِ زخمهام"
کسانی ك تاریخ میخونند، این اوصاف را بار ها دیدند. !
تاریخ به قدری عجیبه که:
اون شبی که صدام گفت فردا ناهارمو تهران میخورم؛ به خوابشم نمی دید روزی بیاد که به علت تشییع رهبر ایران، کشورشو تعطیل کنن!