eitaa logo
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
62 دنبال‌کننده
322 عکس
75 ویدیو
101 فایل
🎒سفری به درون برای کشف حقایق... 🌿برای اطلاعات بیشتر درباره کلاس و ارتباط با ما به آیدی زیر پیام دهید: @eshgh_mana313
مشاهده در ایتا
دانلود
17 اوت،‏ 13.16​.m4a
حجم: 11.8M
*پادکست کتاب سو من سه💚* *گویـ🔉نده: مائده آقاجانی * *پارت(۳۵)* ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز دوشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توهم تاحالا احساس کردی انگار یجا قـ🔒😫ـفل شدی؟ رشــدت متــوقف شده و مثل یه آب راکـ😓ـد شدی..؟ تازه بعدش احساس می‌کنی این موضوع خیلی اتفاق بـ🥴ـدی هست..! ـــ💭ـــ گاهی فکر میکنی حتماً بــاید جـ🛼ـلو برم.. درحالیکه همین که *عقــب* نرفتی بسیارر اتفاق مثـ🆗ـبتی هستتت(: ولـ‼️ـی به‌هرحال ما باید این قضیه رو *ریشه یابی* کنـ🌝ـیم و ببینیم علت این ایستایی چیه؟مشکل رو حل کنیم و بعد به راهمون ادامـــــه بدیم.. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
18 اوت،‏ 15.32​(2).m4a
حجم: 12.4M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۶) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۶) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۶ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت ( ۳۶) سرت تو کدوم آخوره؟ اول فقط نگاهم می‌کند. بعد فقط در خانه را باز می‌کند و کولش را پرت می‌کند توی حیاط و در را می‌بندد. زنگ می‌زند به مادرشو می‌گوید با من می‌رود قدم بزند. بعد از همراه خودش می‌کشد. حرف خاصی که نداریم بزنیم اما: ـ اول جواب سوال‌های مهمت رو بدم. کور کتابخونه ام. دارم غلط زیادی کنکور رو جلو می‌برم. سرم هم توی آخور کتابای کنکوره. اینا رو که می‌شناسی. یا خور دارند قد تمام بچه کنکوریا علف توشه. میدن می‌خوریم،پول پارو می‌کنن. تو الان با کدوم اینا مشکل داری؟گورش؟غلطش؟خورش؟یا... دست‌هایم را فرو می‌کنم در جیب شلوارم. شلوارم که جیب ندارد. دارد تنگ است. انگشتانم را بیشتر پرس می‌کند. هیچی بابا دستانم را همینطور آویزان نگه می‌دارم و حرفی نمی‌زنم. در کافه را که هل می‌دهد، من رو هم هل می‌دهد توی کافه. ـ بریم ببینیم چه مرگته. ـ با علیرضا نمی‌تونم ارتباط بگیرم. مکث می‌کند و نفس محکمی بیرون می‌دهد. بعد می‌پرسد: ـ چند روزه؟ ـ چهار ! صندلی را عقب می‌کشد و می‌نشیند. دستانش را در هم قلاب می‌کند و به پیشانی می‌گذارد. غذای نیمه تاریک کافه حالم را بد می‌کند. کافه چه دارد که همه پاتوقش می‌کنند. چهار تا صندلی و چهار تا میز. در و دیوار خالی. در و دیوار با بوی قهوه‌ای که کافئینش قرار بود آرامش بدهد اما هیچ نمی‌دهد. من چقدر خودم را دماغ بالا می‌گرفتم که دارم می‌روم کافه. پس چرا الان که حالم خوب نیست،حال نمی‌کنم. حتی از موسیقی لایتش هم متنفرم. از تمام آدم‌هایش که سعی می‌کنند با ناز و ادا فنجان‌ها را به چوب را بکنند کافه ما را هول بدهند و بچاپند من اصلا دلم می‌خواهد مثل پینوکیو ،خر بشوم و همه خر حسابم کنند. غلط کرده پینوکیو با خریت‌هایش . غلط کردم من، غلط کرده دنیا . برای فرار از همه این‌ها زل می‌زنم به جواد که از خیلی از کارهای علیرضا خبر ندارد. نمی‌خواهم چیزهایی را که می‌دانم برایش بگویم. ترجیح می‌دهم بیشتر از این به هم نریزد .بی هوا می‌گویم: ـ مامانت می‌دونه مسیرت رو عوض کردی ؟ تکیه می دهد و دست به سینه می گوید : ـ من مسیر عوض نکردم . چشمانش سفت و محکم و خیره است : ـ پس حال و کار این روزات چیه ؟ معلومه که میخوای ، اما تابلو جلوی خودت رو میگیری! اینا چیه ؟ ـ امیدوارم کردی! و لبخند مسخره ای توام صورتش را پر میکند. می‌گویم: ـ خر فرضم نکن . تو الآن جواد پارسالی ؟ رو برمی گرداند از من و می گوید : ـ می دانم که جوادم!! پارسال و امسالم فرقش فقط تو انجام ندادن بعضی از کاراست ، همین. مسخره اش می کنم ، چون حس می‌کنم دارد مسخره ام می کند : ـ همین . بعضی کارا رو انجام نمی دی . چه جالب ! می شه اونوقت بگی چه کارایی ؟ در سکوت نگاهم می کند . هرچه من در زندگی ام از وقتی چشم باز کردم داشتم و وقتی به چهارده سالگی رسیدم به خاطر جو مدرسه نسبت به آن ها تردید پیدا کرده بودم ، جواد نداشته و حالا دارد با تردید مزه اش می کند . من مطمئن بودم که مسیر اکیپ درست نیست و مادر گاهی برایم تحلیل شان می کرد ؛ اما این قدر در جمع با لذت از داشتنی هایشان حرف میزند ، ادامه دارد..
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت ( ۳۶) سرت تو کدوم آخوره؟ اول فقط نگاهم می‌کند. بعد فقط در خانه را باز می‌
اینقدر راحت هر کس مدلشان نبود مسخره می‌کردند که اگر بخواهی ناراحت نشوی پس قطعاً هم رنگشان می‌شوی! خیلی غرور می‌خواهد، خیلی ایمان داشتن به مسیرت را می‌خواهد که هم خودت باشی و بمانی و هم در جمعشان بروی و عوض نشوی. کسی می‌پرسد چه میل دارید. جواد معطل من نمی‌شود و دو تا کاپوچینو می‌گیرد. اما باز هم سکوت می‌کند حس یک انسان خسارت دیده دارم. انسانی که یک چیز با ارزش داشته و خودش از دست داده است. با اختیار خودش از دست داده است. حرص خورده می‌گویم: -نمی‌خواد بگی. خودم میگم. پارسال اهل حال بودی. یک هو متوجه شدی اون حالا دیگه بت حال نمیده. بی حال شدی. هووم. فقط هم بعضی از کارا رو دیگه نمی‌کنی. منتهی فقط کارایی که "حالی" بوده رو. والا جواد همون جواده. تا دیروز، سیگار می‌کشیدی، تیپ می‌زدی، کورس می‌ذاشتی، می‌رقصیدی، می‌زدی و می‌خوندی حال می‌داد. اینا دیگه بت حال نمیده. خواجه شدی؟ عارف شدی؟ کور شدی؟ هان. چه مرگته جواد؟... چه مرگتونه تو آرشام؟ خم می‌شود یز و دستانش را در هم قفل می‌کند و آرام می‌گوید: - هنوزم رم می‌کنم، هوس می‌کنم. سیگار می‌بینم دلم می‌خواد لب بزنم. هنوزم کورس می‌زنم. رقص یادم نرفته. سه تارم رو دارم، بلدم بخونم. نترس تارک دنیا نشدم. سالمم. سالمِ سالم. تو بگو چت شده. عادت ندارم اینطوری ببینمت وحید. مچ دستش را می‌گیرم و فشار می‌دهم. آنقدری که به سفیدی می‌زند. اما نمی‌کشد و نگاه از صورتم برنمی‌دارد: -من خودم خرم جواد. خر فرضم نکن. می‌فهمم که رم می‌کنی مثل قبل اما... افسار زدن یاد گرفتی. مبارزه می‌کنی با خواستنی‌هات. می‌فهمم که هوس می‌کنی اما لب نزدم بلد شدی. می‌فهمم که دلت می‌خواد اما گل گرفتی در دلت رو. سالمی مریض نیستی اما عقب می‌کشی. چرا؟ اینا چی شدن. یهو شدن چاه و گند و... و داری به خودت تلقین می‌کنی! به خودت زور می گی! از کل حرفم فقط یک کلمه‌اش را می‌گیرد. لب جمع می‌کند و چشم ریز می‌کند روی صورتم بعد از مکشی کوتاه آرام آرام انگار که با خودش حرف می‌زند یا دارد در ذهنش دنبال یک فراموش شده می‌گردد زمزمه می‌کند: - تلقین؛!.. تلقین! صورتش باز می‌شود... ابروهای جواد جفتی بالا می‌روند و لبخند ‌نشیند گوشه لبش. آرام لب می‌زند: -تلقین. تا حالا بهش فکر نکرده بودم . باید به خودم تلقین کنم. خوبه وحید. تو همیشه از یه زاویه دیگه نگاه می‌کنی. فکر می کنم روی حرفت. تلقین کنم به خودم برای حذف بعضی چیزا. یه راه چریکی پرفکت. مبارزه چریکی. مطمئنم این حرف خودت نیست اما مهمون منی تا یه هفته هرچی می‌خوری! حرف پدرم بود. این مدت که می‌دید اذیت می‌شوم همش می‌نشست حرف‌هایم را گوش می‌داد و گاهی یکی دو جمله هم می‌گفت که من غالباً گوش نمی‌دادم یعنی می‌شنیدم ما اهل عمل نبودم. این جواب بیشتر به درد خانواده من می‌خورد. حرف خوب را بلد است روی هوا بقاپد. فرصت‌ها را بلد است از دست ندهد. فرصت‌هایی که مثل باد می‌گذرد و گاهی بینشان یکی مثل همین راه حل، طلایی است. پدر برایم پیام داده بود: -به خودت دائم بگو که نمی‌خواهی. بگو که نباید بر روی سمت هرچه که خرابت می‌کند. تلقین کن که می‌توانی، باید بتوانی، می‌شود. باید بشود. سخته، رنج می‌کشی، حرف می‌شنوی، اما می‌شود. می‌توانی! دستی دو کاپ را مقابلمان می‌گذارد و بوی شکلات در بینیم می‌پیچد. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز سشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا خیلی کوتاهه.. چشم به هم بزنیم شیـ🚰ــشه عمرمون تموم میشه.. مگه نـ🤕ـه؟ خیلی خوبه که قدر لحـظه لحـظه زندگیمون رو بدونیم.. لحظه‌هامون رو زنـ🙃ـدگی کنیم و فقط دنبال آینـ🪁ـده نباشیم.. وقتی تنــش‌ها، اضـ🥶ـطراب‌ها و نگــرانی‌های افراد رو می‌بینم واقعاً از خودم می‌پرسم این ادما از زندگی و از این دنیا چی میخوان؟ شاید حتی اگه رزومه‌اشون رو هم باز کنیم به اندازه انگـ🖐ـشتان یه دست هم عمل صالح برای آخرتشون انجام نداده باشـ🙁ـن... ولی طوری هیاهو دارن و غر می‌زنن و گلگی می‌کنن کـه.. (: ــــــــــ 🏁🔔← زندگی رو زندگی میکنی؟ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
19 اوت،‏ 16.06​.m4a
حجم: 10M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۷) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۷) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۷ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت ( ۳۷ ) موبایل جواد زنگ می‌خورد. عکس خندان مصطفی روی صفحه می‌افتد. جواد نگاهم می‌کند و می‌گذارد تا قطع شود. دوباره موبایلش زنگ می‌خورد و عکس آرشام می‌افتد. جواد نگاهم می‌کند و جواب نمی‌دهد. برمی‌دارم. وصل می‌کنم و صدای آرشام را می‌شنوم: ـ سلام. پوفی می‌کشد جواد و گوشی را از دستم می‌گیرد: ـ سلام . آرشام با مصطفی دوتایی برید من الان نمی‌تونم. کار پیش اومده. ـ ... ـ مودب باش پسر. پیش وحیدم. ـ ... ـ سلام مصطفی. ـ ... ـ وحید. وحید فکر نکنم حوصله اومدن داشته باشه. ـ ... ـ باشه... بیا زدم رو بلندگو خودت بگو. ـ سلام آقا وحید. خوبی شما؟ صدای مصطفی است . ـ سلام . ـ آقا ما با هم قرار داشتیم بریم و بیایم. شما هم بیا و برگرد. ـ ممنون آقا مصطفی. من الان دقیقاً توجیه شدم به کل قرار و کارتون. می‌خندند آن دوتا. نگاهم می‌کند جواد. ـ قربون تو. خوبه مثل هاشم جواد نیستی دو ساعت کنفرانس نیاز داشته باشی. پس منتظرم خداحافظ... جواد... ـ جان! ـ فقط ۱۰ دقیقه وقت دارید بیاید،خوددانی. خداحافظ. یعنی جواد کسی شده که مصطفی برای عشق خط و نشان بکشد. ساعت را نگاه می‌کنم و در جا بلند می‌شوم. هیچ نمی‌گویم تا برسیم. کنار استخر که می‌ایستم،مصطفی برایم مایو و حوله خریده و منتظر است... آب درمانی می‌کنم؛ سر آرشام دست مصطفی است،سر مصطفی دست جواد،جواد هم دست من؛ هر کدام زور می‌زنیم آن یکی را زیر آب بکنیم. من فکر می‌کردم مصطفی از علیرضا خبر دقیقی داشته باشد. اما گفت آخرین خبرش برای مکان مسافرتشان... هر دو نگران زل می‌زنیم به همدیگر. مصطفی زود خودش را جمع می‌کند... من که نه،اما جواد و آرشام را مجبور کرد طول استخر مسابقه بدهند و حریف قدری بود برایشان. خسته خودم را لب استخر می‌کشم بالا و نفس تازه می‌کنم. آرشام هم می‌آید و به تقلای جواد مصطفی نگاه می‌کند. شنای پروانه می‌روند و مطمئنم که فقط رو کم کنی است. می‌پرسم: ـ با مصطفی کجا بودی؟ نگاهم می‌کند. انگار اردکی هستم که تازه از آب درآمدم. باید بنشینم تا خشک بشود. بعد بروم چند تا خیار گندیده آن گوشه است بخورم. بعضی آفتاب بنشینم. ـ واضح نبود سوالم؟مرده شور نگاهت رو ببرند؟ می‌خندد و می‌گوید: ـ جواد گفت بهش گیر داده بودی. ـ غلط کرد جواد. خیلی مهمه که بخوامم بهش گیر بدم؟ زود می‌زند آرشام و کسی محکم می‌کوبد پشت سرم. ضرب دستان جواد را می‌شناسم: ـ قبلاً مودب‌تر بودی وحید. چند روز بالا سرت نبودم. می‌گوید و رو می‌کند سمت مصطفی. آرشام خیز برمی‌دارد برای شیرجه که نمی‌گذارم: ـ نگفتی! می‌نشیند و می‌گوید: ـ تا عصر با جواد کتابخونه بودم. زودتر زدم بیرون چون خسته بودم. بعد هم با مصطفی قرار استخر داشتیم. همین. ـ روزای دیگه؟ چشم غره می‌رود و شیرجه می‌زند. پشت سرش شیرجه می‌زنم. دوبار عرض را می‌رویم و می‌آییم. دوبار طول را. نفس زنان دست می‌گیرند به لبه استخر کنار دست آرشام: ـ محل حال جدید پیدا کردید؟ درجا میگوید : ـ حال و هوا همیشه،همه جا تکراریه. من فقط اینو فهمیدم. همین. هیچ چیز دیگه هم حالی ام نیست . مطمئن باش. ـ تکراری؟ سر تکان می‌دهد و آب صورتش را پاک می‌کند: ـ تکراریه،مسخره هم هست،چون سه سوته تموم میشه. اینم فهمیدم. از کل ۲۴ ساعت،۲۰ دقیقه و تمام. نمی‌خوام اسیر این ۲۰ دقیقه‌ها باشم. ـ خوبه . ـ اوضاعم که خوب نیست وحید،اما فکر می‌کنم که خوبه یه خرده فکرم رو از بایگانی در بیارم. پوزخندم آنقدر صدادار هست که نگاهش را در چشمانم خیره کند. می‌گویم: ـ مهدوی دیگه چی گفته؟ می‌کشد از لبه استخر بالا و می‌رود سمت دوش‌ها. صبر نمی‌کنم. حالم به هم ریخته‌تر از این حرفاست. صدای جواد را می‌شنوم: ـ آرشام... وحید. نه او جواب می‌دهد, نه من. دوش می‌گیریم. لباس عوض می‌کنیم. سشوار می‌کشیم و بیرون می‌زنیم. اخم کرده است و من هم نگرانی دارم کیلو کیلو. یعنی این دو سالی که خودم را با هزار مکافات شبیه این‌ها کرده بودم یک اشتباه بزرگ بوده؟ این‌ها خودشان هم مدل زندگی شان را قبول ندارند؟ دارند چه می‌کنند؟ قید قبل خودشان را زده‌اند و فقط دور خودشان می‌چرخند؟من باید چه کار کنم؟خودم می‌فهمیدم که این دو سال ظاهراً سرحال‌ترم اما کسی که از خلوت‌های تلخم خبر نداشت. کل محبت پدر و مادر را داشتم از دست می‌دادم. خودم هم می‌دانم خیلی از قهقه هایم فیلم بود که بود اما... آرشام ماشین پدرش را آورده دوباره. سوار می‌شود و سوار می‌شوم. می‌رویم تا... پارک آب و آتش می‌زند کنار. پیاده می‌شود و پیاده می‌شوم. کلاه کاپشن را می‌کشیم روی سرمان و... می‌رویم داخل پارک. می‌ایستم کنار فواره‌ها و بازیشان را نگاه می‌کنیم. چند دقیقه‌ای شاید. بلند و کوتاه می‌شوند. دو سال زندگیم را روی آب می‌بینم. آرشام چه ؟