eitaa logo
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
62 دنبال‌کننده
322 عکس
75 ویدیو
101 فایل
🎒سفری به درون برای کشف حقایق... 🌿برای اطلاعات بیشتر درباره کلاس و ارتباط با ما به آیدی زیر پیام دهید: @eshgh_mana313
مشاهده در ایتا
دانلود
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیا خیلی کوتاهه.. چشم به هم بزنیم شیـ🚰ــشه عمرمون تموم میشه.. مگه نـ🤕ـه؟ خیلی خوبه که قدر لحـظه لحـظه زندگیمون رو بدونیم.. لحظه‌هامون رو زنـ🙃ـدگی کنیم و فقط دنبال آینـ🪁ـده نباشیم.. وقتی تنــش‌ها، اضـ🥶ـطراب‌ها و نگــرانی‌های افراد رو می‌بینم واقعاً از خودم می‌پرسم این ادما از زندگی و از این دنیا چی میخوان؟ شاید حتی اگه رزومه‌اشون رو هم باز کنیم به اندازه انگـ🖐ـشتان یه دست هم عمل صالح برای آخرتشون انجام نداده باشـ🙁ـن... ولی طوری هیاهو دارن و غر می‌زنن و گلگی می‌کنن کـه.. (: ــــــــــ 🏁🔔← زندگی رو زندگی میکنی؟ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
19 اوت،‏ 16.06​.m4a
حجم: 10M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۷) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۷) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۷ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت ( ۳۷ ) موبایل جواد زنگ می‌خورد. عکس خندان مصطفی روی صفحه می‌افتد. جواد نگاهم می‌کند و می‌گذارد تا قطع شود. دوباره موبایلش زنگ می‌خورد و عکس آرشام می‌افتد. جواد نگاهم می‌کند و جواب نمی‌دهد. برمی‌دارم. وصل می‌کنم و صدای آرشام را می‌شنوم: ـ سلام. پوفی می‌کشد جواد و گوشی را از دستم می‌گیرد: ـ سلام . آرشام با مصطفی دوتایی برید من الان نمی‌تونم. کار پیش اومده. ـ ... ـ مودب باش پسر. پیش وحیدم. ـ ... ـ سلام مصطفی. ـ ... ـ وحید. وحید فکر نکنم حوصله اومدن داشته باشه. ـ ... ـ باشه... بیا زدم رو بلندگو خودت بگو. ـ سلام آقا وحید. خوبی شما؟ صدای مصطفی است . ـ سلام . ـ آقا ما با هم قرار داشتیم بریم و بیایم. شما هم بیا و برگرد. ـ ممنون آقا مصطفی. من الان دقیقاً توجیه شدم به کل قرار و کارتون. می‌خندند آن دوتا. نگاهم می‌کند جواد. ـ قربون تو. خوبه مثل هاشم جواد نیستی دو ساعت کنفرانس نیاز داشته باشی. پس منتظرم خداحافظ... جواد... ـ جان! ـ فقط ۱۰ دقیقه وقت دارید بیاید،خوددانی. خداحافظ. یعنی جواد کسی شده که مصطفی برای عشق خط و نشان بکشد. ساعت را نگاه می‌کنم و در جا بلند می‌شوم. هیچ نمی‌گویم تا برسیم. کنار استخر که می‌ایستم،مصطفی برایم مایو و حوله خریده و منتظر است... آب درمانی می‌کنم؛ سر آرشام دست مصطفی است،سر مصطفی دست جواد،جواد هم دست من؛ هر کدام زور می‌زنیم آن یکی را زیر آب بکنیم. من فکر می‌کردم مصطفی از علیرضا خبر دقیقی داشته باشد. اما گفت آخرین خبرش برای مکان مسافرتشان... هر دو نگران زل می‌زنیم به همدیگر. مصطفی زود خودش را جمع می‌کند... من که نه،اما جواد و آرشام را مجبور کرد طول استخر مسابقه بدهند و حریف قدری بود برایشان. خسته خودم را لب استخر می‌کشم بالا و نفس تازه می‌کنم. آرشام هم می‌آید و به تقلای جواد مصطفی نگاه می‌کند. شنای پروانه می‌روند و مطمئنم که فقط رو کم کنی است. می‌پرسم: ـ با مصطفی کجا بودی؟ نگاهم می‌کند. انگار اردکی هستم که تازه از آب درآمدم. باید بنشینم تا خشک بشود. بعد بروم چند تا خیار گندیده آن گوشه است بخورم. بعضی آفتاب بنشینم. ـ واضح نبود سوالم؟مرده شور نگاهت رو ببرند؟ می‌خندد و می‌گوید: ـ جواد گفت بهش گیر داده بودی. ـ غلط کرد جواد. خیلی مهمه که بخوامم بهش گیر بدم؟ زود می‌زند آرشام و کسی محکم می‌کوبد پشت سرم. ضرب دستان جواد را می‌شناسم: ـ قبلاً مودب‌تر بودی وحید. چند روز بالا سرت نبودم. می‌گوید و رو می‌کند سمت مصطفی. آرشام خیز برمی‌دارد برای شیرجه که نمی‌گذارم: ـ نگفتی! می‌نشیند و می‌گوید: ـ تا عصر با جواد کتابخونه بودم. زودتر زدم بیرون چون خسته بودم. بعد هم با مصطفی قرار استخر داشتیم. همین. ـ روزای دیگه؟ چشم غره می‌رود و شیرجه می‌زند. پشت سرش شیرجه می‌زنم. دوبار عرض را می‌رویم و می‌آییم. دوبار طول را. نفس زنان دست می‌گیرند به لبه استخر کنار دست آرشام: ـ محل حال جدید پیدا کردید؟ درجا میگوید : ـ حال و هوا همیشه،همه جا تکراریه. من فقط اینو فهمیدم. همین. هیچ چیز دیگه هم حالی ام نیست . مطمئن باش. ـ تکراری؟ سر تکان می‌دهد و آب صورتش را پاک می‌کند: ـ تکراریه،مسخره هم هست،چون سه سوته تموم میشه. اینم فهمیدم. از کل ۲۴ ساعت،۲۰ دقیقه و تمام. نمی‌خوام اسیر این ۲۰ دقیقه‌ها باشم. ـ خوبه . ـ اوضاعم که خوب نیست وحید،اما فکر می‌کنم که خوبه یه خرده فکرم رو از بایگانی در بیارم. پوزخندم آنقدر صدادار هست که نگاهش را در چشمانم خیره کند. می‌گویم: ـ مهدوی دیگه چی گفته؟ می‌کشد از لبه استخر بالا و می‌رود سمت دوش‌ها. صبر نمی‌کنم. حالم به هم ریخته‌تر از این حرفاست. صدای جواد را می‌شنوم: ـ آرشام... وحید. نه او جواب می‌دهد, نه من. دوش می‌گیریم. لباس عوض می‌کنیم. سشوار می‌کشیم و بیرون می‌زنیم. اخم کرده است و من هم نگرانی دارم کیلو کیلو. یعنی این دو سالی که خودم را با هزار مکافات شبیه این‌ها کرده بودم یک اشتباه بزرگ بوده؟ این‌ها خودشان هم مدل زندگی شان را قبول ندارند؟ دارند چه می‌کنند؟ قید قبل خودشان را زده‌اند و فقط دور خودشان می‌چرخند؟من باید چه کار کنم؟خودم می‌فهمیدم که این دو سال ظاهراً سرحال‌ترم اما کسی که از خلوت‌های تلخم خبر نداشت. کل محبت پدر و مادر را داشتم از دست می‌دادم. خودم هم می‌دانم خیلی از قهقه هایم فیلم بود که بود اما... آرشام ماشین پدرش را آورده دوباره. سوار می‌شود و سوار می‌شوم. می‌رویم تا... پارک آب و آتش می‌زند کنار. پیاده می‌شود و پیاده می‌شوم. کلاه کاپشن را می‌کشیم روی سرمان و... می‌رویم داخل پارک. می‌ایستم کنار فواره‌ها و بازیشان را نگاه می‌کنیم. چند دقیقه‌ای شاید. بلند و کوتاه می‌شوند. دو سال زندگیم را روی آب می‌بینم. آرشام چه ؟
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۷) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۷ ╭───────────
دستانش را داخل جیب کرده و من هم. راه میفتیم از وسط فواره‌ها و کمی خیس می‌شویم. صدای چند دختر که برای ما متلک می‌فرستند را می‌شنویم و رد می‌شویم. باید از کنار خیلی چیزهایی که دنیا به عنوان لذت نشانم دادم بود مینطور راحت می‌گذشتم. اما منو ما افتادیم. نه،خودمان را انداختیم وسطش. سمت چپ پارک را می‌گیریم و می‌رویم. از پشت شمشادها صدای خنده نازک و کلفت و حرف‌های نامربوط می‌آید. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز چهارشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی اوقات آدم‌هایی رو می‌بینیم که تو رانندگی به خاطر اشتباهات خودشون مثل ورود مـ⛔️ـمنوع رفتن به عالم و آدم فحش میدن😤.. این انسان‌ها عمرشـ⏳ـون هم تموم میشه و حسرت براشون باقی میمونه و دیگه فایده‌ای نداره🙁.. وقتی یک اتفاق بدی براشون میوفته به چیزایی ناسـ🤬ـزا میگن که اصلاً ربطی به اون موضوع نداره.. تمومی این مسائل نشان میده که این افراد بیماری روحـ💔ـی دارن و باید درمــان بشن.. ❗️باید ریشه یابی بشه و ببینیم درد از کجاسـ☹️ـت که این گونه خودش را نشون میده؟! ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
20 اوت،‏ 16.09​(2).m4a
حجم: 11.2M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۸) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۸) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۸ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت ( ۳۸) چیزی نمی‌بینم اما حسشم خوب نیست. حسش همیشه خوب بود اما الان انگار یکی چشمان عقلم را دارد باز می‌کند. کنار پیست اسکیت می‌ایستم. سه تا پسر و پنج ، شیش تا دختر بازی میکنند. نگاه می‌کنیم و... من به حالاتشان نگاه می‌کنم.دخترها خودشان را دارند می کشند که پسرها نگاهشان کنند . خب بعدش !؟ رد می شویم . می رسیم وسط میدان گاهی،دو تا پسر دارن ایروبیک کار می‌کنند. هندزفری توی گوششان از با دقت و خیلی ریز،حرکات را انجام می‌دهند. نگاهشان می‌کنیم. چند دختر دارن رد میشوند ، پسرها تعارف می کنند که دخترها صبر کنند. با ناز و خنده می ایستد و آن ها برایشان بی نظیر می رقصند . دخترها دست می‌زنند. نگاهشان می‌کنیم و می‌رویم . کنار تلویزیون بزرگ جمعیت ایستاده و دارد فوتبال تماشا می‌کند. چند دقیقه بیشتر می‌ایستیم،گاهی صفحه بزرگ را نگاه می‌کنیم و گاهی مردم را... نگاهشان می‌کنیم و می‌رویم . ته پارک خیلی ساکت تر است،می‌نشینیم و نمی رویم . بالاخره آرشام لب باز می‌کند: ـ مهدوی میگه دنیا رو ببین! ببین مردم چه با لذت بهش نگاه می‌کنند ، تو هم نگاه کن،‌ لذت ببر. خائنه هرکی میگه لذت نبر. خائن‌تر اونیه که آدرس لذت رو اشتباهی میده. لذت رو انقدر کم برات تعریف می‌کنه. انقدر زود گذر ، تموم شدنی. حال دل خراب کن. اتفاقا باید لذت ببری، اما عمیق. لذت بیرون وجودت نیست. باید بفهمی که حال کردی یا نه؟ من الان نه حال خودم را می‌فهمم نه حال وحید را. تازه سردرگم شدم. تمام آرزوها و خیال‌ها و برنامه‌هایم یکجا رفته زیر سوال . حس می‌کنم یک عالمه آدم رذل نشسته بودن از قبل برای من هیچ نفهم طوری زندگی نوشتند که تهش برسم به هیچ. عشق من و بچه‌ها رفتن بود. از ایران باید می‌رفتیم یه جای بهتر. زندگی آمریکایی آرزویمان بود . هست یعنی، هنوزم هست. هستی یعنی؟ هنوزم هست؟ تا می‌خواهم حرف‌های ذهنم را به آرشام بگویم، می‌پرسد: ـ تو معنی حرفا رو می‌فهمی وحید؟ نگاهش را داده به سنگ مقابلش. چه شد که همه این‌ها برای ما سراب شد. ـ من چند بار اومدم اینجا تنهایی. فکر کردم. اینا رو دیدم فکر کردم. دیدم اینا خیلی کیف می‌کنند. دیدی دخترا و پسرا والیبال می‌کردند؟ ندیده بودم. کجا بودند؟ ـ هر روز میان چند تا دختر،چند تا پسر. بازی می‌کنن و میرن. زیر فواره‌ها خیس میشن و میرن. اسکیت می‌کنن و میرن. باز هم سکوت می‌کند. مجبورم بگویم: ـ خوب بمونم؟ نرن؟ دستانش را بغل می‌کند و نفس عمیق می‌کشد. اما حرف نمی‌زند. بلند می‌شوم مقابلش می‌ایستم. سر بالا نمی‌آورد. به هم ریختم،این سکوت ها بیشتر عصبیم می‌کند. می‌گویم: ـ خب خب خب. ـ هیچی ... میرن دیگه. تموم میشه. مهدوی می‌گفت یه جوری حال کن که تموم هم که شد،انرژی حالش، حالت رو خوب کنه،انرژیش تموم نشه. هر وقت یادش می‌افتی حس خوبی که گرفتی اشکشو به چشمت بیاره. لذتش انقدر زیاد باشه که نتونی با صدای بلند برای بقیه هم تعریف کنی. این بقیه هم حسرت بخورن از لذتی که بردی. بگن خوش به حالت،وقتی هم از تو جدا میشن برای بقیه بگن. پشتم را به آشام می‌کنم و چند قدم دور می‌شوم. مهدوی حرف زده مثلا ! صدای آشام را از پشت سرم می‌شنوم: ـ من و تو خودمون می‌دونیم الآن که داریم این طور می چرخیم تو دنیا ، سی سال دیگه رومون نمیشه تعریف کنیم . می ترسیم زن و بچه مون بفهمن. حرف ندارم بزنم . اما فکرم دور می زند که اطرافیانم خیلی از کارهایی که کرده ام را بفهمند . بفهمند که من ... کپ میکنم و حواسم را جمع میکنم که باید خیلی چیز ها را انکار کنم. ـ من حرفا های مهدوی رو نمیفهمم،ولی خب اون خیلی حرفای قشنگی داره که میزنه. من فقط شنیدم . دوست داشتم . از درخت بالای سرمان ، نه ، از شاخه درخت بالا سرمان چند تا برگ زرد زمین نمی افتاد.زمستان است خب . برگی نمانده تا بریزد و کمی حال را عوض کند . همه جا سرد است و یخ . آدم را یاد مرگ فرید می اندازد.سوز سرد همه را دارد فراری می دهد و یک خلوتی تا میزان سایه می اندازد روی سکوت بعد از غروب پارک . حس وحشتناک مرگ دهان انسان را سرویس می کند . بالاخره مرگ خوب است یا بد ؟ مسئله این است . ابدیت اگر نباشد که آمدن و رفتن به کشک هم نمی ارزد. اگر هم باشد ... دلهره خوب و بد بودن زندگی آن دنیا اگر‌ قرار است که باشد ، دیگر باید کلا توی بغل خدا باشد که شر و شیطان و نفس خبیثت و گل و گیس نمالند همه دارایی را به هم. الآنش هم باید یا خالق نباشد یا باید تنگ آغوشش باشی که این همه حسرت و بدبختی و دل و نگرانی پشتش نباشد . وسط این فکرهایم که آرشام دهان باز می کند و از دنیایم بیرونم می کشد:
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۸) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۸ ╭───────────
ـ من که نه ، اما جواد داره خودشو زیر و رو می‌کنه. فرق پارسال و امسالش اینه که اگه پارسال می پرسیدی تو کی هستی نمی تونست دو کلمه از خودش بگه . اما الآن دقیقا می دونه چه قدر لجبازه ، چقدر بد اخلاقه ، جواد امسال هر شب خودشو مرور می کنه ، کجا حرف مفت زده ، کی چشم درونده، کجا لمبونده. تلخندی می زنم و رویم را برمیگردانم و می گویم: ـ حتما بعدشم یاد گرفته که هواشو دائم تو پلاستیک کنه که نفس خبیثش حال نیاد . هان! خوب است. مرد شده جواد . تا حالا ول معطل بود ، حالا ... ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز پنجشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯